غریب آشنا

نمیگم اون که دوستش دارم فرشته هست.اما آدمی هست که فرشته ها به مثل اون بودن حسرت میخورن

 

چشمان امیدم تنها به توست.          

پس به توکل نام اعظمت                         بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام دوستان.حالتون خوبه ؟ حال منم اگه بخواین مثل ماهی که از آب افتاده بیرون و داره هلاک میشه. نمیخوام از الان با این حرفا حالتون رو بگیرم.راستی از این به بعد بعضی از پست ها یه نوشته هایی دارن که عنوان اون ها  (مهم) یا (بسیار مهم) هست .اون هارو حتما بخونید و نظر بدید برام خیلی مهم هستن.

مرا چنگ خود ساز و در آغوشم گیر .تا تارهای وجودم با

انگشتان ظریف تو نغمه سردهند. بگذار قلبم دست های نیلوفرینت

را لمس کرده و ترانه خوش لحن را در گوشت زمزمه کند.

چنگ تو در خوشحالی و گاه در بی حالی .روی زیبایت را دیده .

اشکبار خواهد شد و چون فراموشش کنی به پایت

خواهد افتاد.کس نداند چه آهنگی نو .ترانه ام را به بهشت برده و

مژده شادی را به لایتناهی خواهد رساند.

یادتون هست گفتم که یه چیزی در مورد اینکه خدا صدامون را نمی شنوه .نوشتم .حالا میخوام براتون بزارم .این جزو اون هایی هست که خیلی مهم هست .پس حتما بخونید.

مهم

الان دیگه فهمیدم چرا خدا صدامون رو نمی شنوه ؟به اطراف نگاه کردید ؟آسمون شهرمون خیلی وقته که صاف نیست.از ابرای سیاه پر شده. تا حالا فکر کردید چرا چند وقته ماه باهامون قهره ؟آخه خیلی وقته مهربونی تو شهرمون گم شده . همه دروغ میگن و به دروغشون افتخار میکنن.ما هر روز همه به هم دروغ میگیم و از پس که دروغ گفتیم دروغ هامون رو باور کردیم.ببخشش و گذشت توی شهرمون مرده . کجا هستن آدمایی که وقتی کسی اشتباه میکرد اون رو می بخشیدن ؟کار همه شده انتقام . اگه کسی اشتباه کنه همه میخوان حالش رو بگیرن .ببخشید و عذر میخوام شده چند تا کلمه بی معنی.حتی بعضی وقتا در جواب اونا میگیم بخشیدم ولی این هم دروغه .فقط توی دلامون بیشتر کینه انبار میکنیم.توی شهرمون دروغ میگن ولی خدا قسم میدن که راست گفتن .دست روی قرآن میزارن و دروغ هاشونو تکرار میکنن.قول دادن هامون شده بازی .اگه به کسی بگی یه نفر نشونم بده که پای قولش باشه. بهت میخنده و میگه :اون توی قصه هاست.اعتماد دیگه تو دوستی ها جا نداره. دو نفر که میگن به هم اعتماد کامل دارن ولی توی سختی ها بهم اعتماد ندارن و هر کی به فکر خویش هست .اونایی که بهم تهمت میزنن.پس به کی باید اعتماد کرد ؟ دو رویی تو شهرمون موج میزنه.

دلم میخواست بگم محبت توی شهرمون  گم شده . دیدم محبت خیلی وقته که زیر شکنجه بدی هامون . بی محلی هامون . انتقام هامون و دل شکستن هامون مرده . این آخرها ارزش محبت ایقدر کم شده بود که حتی جنازه اش رو به قبرستان نبردن .آی آدما به فرشته ها چی میخواین بگید ؟به اونایی که فکر میکنن دنیا قشنگه میگید قبر محبت کجاست ؟ کجا بذاش فاتحهبخونن ؟ روزی که باید اعتراف کنید جنازه محبت خوراک کفتار و لاشخور ها شد .عذاب وجدان نمیگیرید ؟خواستم از دل شکستن هامون بگم .یادم افتاد آخرین لحظه زندگی محبت دستم رو فشار داد و گفت : نکنه یه روزی به این آدما از دل شکستن بگی ؟ من شرم دارم اسم دل شکستن رو بیارم . فقط بهم گفت : از این به بعد هر روز دل های بیشتری میشکنن .نزار مورچه ها تکه های دل هارو به جای غذا ببرن .راست میگفت انگار از آینده خبر داشت . از اون روز دل ها سریع تر شکستن.بعضی ها زیر غرور .بعضی ها با یه نگاه .بعضی ها با یه صدا. بعضی ها با یه جمله اما همشون خیلی ساده و اساسی شکستن. نتونستم اونارو درمان کنم .بعضی ها مردن و اونایی که شانس بیشتری داشتن .لال شدن و برای همیشه زمین گیر تا بتونن توی کلبه تنهاییی هاشون فقطگاهی آروم به یاد لحظه شکستن اشک بریزن.

آدمای شهرمون خیلی راحت دل میشکنن. من بین اونا کم کم داشتم به این وضعیت  عادت میکردم.یه روز پای درد و دل یکی از دل هایی که ازمردن نجات پیدا کرده بود نشستم .طفلکی اگه مرده بود راحت تر بود بدجوری ازش خون میرفت .بهم گفت چه جوری با چند تا جمله به این روز افتاد  اما بازم میگفت ازش گلایه ای نداره .آخه دوستش داره .این رو گفت و چشماش رو بست.کمک کم خونش سرد شد .یاد جمله آخرش افتادم از تعجب شاخ درآوردم .آخه خیلی وقت بود دوستت دارم برای آدمای شهرمون مسخره شده .مثل یه جک .دیگه تقدس نداره . شاید بعضی ها بگن دل شکستن آسون هست ولی اون روز با تموم وجود چس کردم کسی که دل میشکنه باید خیلی زحمت بکشه که این قدر سنگ دل بشه و راحت جمله ای بگه که بعضی ها این جوری له بشن.

از اون روز خیلی وقته میگذره .هنوز حرفاش یادم نرفته و هنوز تعجب میکنم که چرا اون آدم رو بخشید. امروز وقتی خسته  روی کاناپه لم داده بودم .حس کردم بدجوری سردم شده .درست که نگاه کردم بدجوری از دلم خون میومد . همه سرامیک های سفید قرمز و گرم شده بود . یه لحظه یاد جمله آخر دل شکسته افتادم .

لبخند زدم و آنگاه به حرمت عشقی که به او می ورزیدم و به حرمت صداقت تمام خاطرات دلدادگی

گناهش را برای همیشه بخشیدم...

 

به نظرتون توی یه شهر این جوری خدا حق نداره صدامون رونشنوه ؟

این روبخونید و حتما نظر بدید.اینو خودم نوشتم .وقتی نوشتم این قدر حالم بد بود که همه دفترم از اشکام خیس شد.

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که باهر نگه تو

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

مواظب خوبی هاتون باشید.منم دعا کنید و یادتون باشه که :

                   هر آن کس که شور عشق او را در برگیرد. خود سراینده ای می شود.

                                                                                                                   (افلاطون )

                                                        به امید دیدار

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:28 توسط گمگشته|

 

سلام دوستان عزیز.حالتون که خوبه ؟

اول از همه میخوام بگم اگه بعضی دیر نظرات رو تایید میکنم ناراحت نشید.بزارید پای بی برنامه بودن من که نتونستم وقتم رو درست تنظیم کنم.

دیروز تولد امام حسین (ع) بود و امروز تولد حضرت ابوالفضل (ع)و فردا تولد امام سجاد(ع). میگن دعا توی این روزا مستجاب میشه و امام ها حاجت خیلی ها رو میدن.دیروز داشتم دعا میکردم و با امام حسین (ع) حرف می زدم .امیدوار بودم حداقل صدام رو بشنوه.یادم اومد خیلی که بچه بودم یاد گرفتم زیارت عاشورا بخونم.تقریبا دوم دبستان بودم که از رو بدون غلط می خوندم.یاده هر کسبهم میگفت دعا کن سریع میرفتم توی اتاقم و مفاتیح کوچولو ی خودم رو برمیداشتم.فکر میکردم منظور همه از دعا زیارت عاشورا هست.بزرگ تر که شدم دیدم نه بابا خیلی دعا داریم ولی بازم هر وقت خواستم دعا کنم یا دلم گرفته بود اول یاد زیارت عاشورا افتادم بعد دعای توسل بعد دعایعهد و دعای امام زمان.درسته  که چند وقته همین امام حسین(ع) هم دیگه تحویلم نمیگیره ولی شماها ناامید نشید.این که من جواب دعاهام رو نمیگیرم به خاطر بد بودن خودم هست ولی توصیه میکنم هر وقت کارتون گیر کرد به امام ها بگید .اونا خیلی مهربون هستن. میگن دعا در حق دیگران زود تر مستجاب میشه.من که بنده خوبینیستم ولی تو رو خدا توی این روزا که خدا در خونه اش ایقدربازه برای منم دعا کنید.

شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز  تو را ندیده بودم .

زیرا که خاک مرا از ازل با مهر تو سرشتند. من این راز را از همان دم

دریافتم که نام تو را برای نخستین بار شنیدم و ناگهان دل در برم

تپید.زیرا روح تو در این نام پنهان شده بود تا روح مرا به سوی

خویش بخواند.

یک روز نام تو را شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد.

دیر زمانی گوش فرا دادم .اما فراموش کردم جوابی بگویم. از

آندم بود که هستی من با تو در آمیخت و گویی احساس کردم که

برای اولین بار ندایی بحه گوشم رسیده است .آیا تو از

این اعجاز خبر داشتی ؟خبر داشتی که من بی آن که تو را شناخته

باشم به شنیدن نام تو دانستم که محبوب خویش را یافته ام

و با شنیدن نخستین کلمات تو این گمان خود را به یقین پیوسته

دیدم ؟

پیش از تو روزهای عمر من با تاریکی و ناامیدی می گذشت.

تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی.وقتی که صدای تو را

شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار دیده بر زمین افکندم.در آن

دم بود که دل های ما با نگاهی خاموش از هم بوسه عشق ربودند.

من نام تو را در نگاهت خواندم و بی آن که از خود چیزی پرسیده

باشم به خوبی پاسخ گفتم : اوست

بیچاره مامانم دیروز که داشتم کتاب می خوندم رو به روی من روی اون یکی مبل نشسته بود .خواست سر حرف رو باز کنه و گفت صبح یکی از دوستات زنگ زد نبودی.گفتم آره دوباره بهم زنگ زد. گفت از بقیه بچه ها چه خبر ؟ نمی دونی چی کار میکنن ؟ گفتم :نه خبری ندارم .گفت : از (اسم کسی که دوستش دارم رو گفت)چی ؟   گفتم :نه مامان خبری ندارم. مامانم می خواست دلداریم بده و گفت :حتما مسافرتی رفته که حواسش پرت شده یا حسابی مشغول درسه که زنگ نزده یا sms نداده.منم گفتم :آره حتما این جوریه.

دیروز sms داد و شماره یکی از بچه ها رو می خواست .من بهش زنگ زدم.۲۰روز بود که نه اون رو دیده بودم و نه صداش رو شنیده بودم.اولش خیلی عادی بود و اما بعدش نزدیک بود جرو بحث کنیم .چند بار بغض گلوم رو فشار داد ولی سعی کردم گریه نکنم و آخر تلفن هم با یه کنایه ای که زد.حرفامون تموم شد.وقتی تلفن رو قطع کردم گوشیم رو توی دستم فشار دادم و از خونه زدم بیرون .نمی دونم چه قدر طول کشید ولی بی هدف توی خیابون میگشتم.ایقدر گریه کردم که فکر کنم مردمی که از کنارم رد می شدن.فکر کردن حتما دیوونه ام.هوا تاریک شد که یه ذره حالم بهتر شد و اومدم خونه.گفتم می خوام درس بخونم و رفتم توی اتاق و در و بستم .ظاهرا دو ساعت کتاب روی میز باز بود اما حتی یک کلمه هم نخوندم. شب ساعت ۱ بود که دوباره گریه ام گرفت و شروع کردم نوشتن . یه جورایی دلیل اینکه چرا خدا صدامون رو نمی شنوه رو نوشتم.توی پست بعدی حتما می زارم . شماها هم قول بدید که حتما بخونید و نظرتون رو بگید چون واقعا برام مهمه.

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

بچه ها تو رو خدا برام دعا کنید .می خوام ترتیب یه مهمونی بدم و اون رو هم دعوت کنم. یه سوالاتی دارم که امیدوارم توی پست های بعدی کمکم کنید.البته این هفته نه آخه بدجوری گرفتارم.

راستی اونی که دوستش دارم گفت من آدرس وبلاگت رو ندارم .ولی من توی یه نامه روز تولدش آدرس وبلاگ و سه تا ایمیل و دو تا شماره موبایل نوشتم که اگه خواست هر جایی بودم بتونه پیدام کنه. از این ناراحت شدم که شاید نامه هام رو نخونده باشه.ولی گفت که آدرس وبلاگ رو براش بفرستم.

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم گرد

وابستگی ام را به تو باور کردم

مواظب خوبی هاتون باشید.منم رو از دعاهای قشنگتون فراموش نکنید و یادتون باشه که :

عشق مانند ویولون است که گه گاه آهنگش متوقف می شود اما تارهایش همیشه در جای خود محکمند.

                                                                                                                               (بافر)

                                            به امید دیدار

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:43 توسط گمگشته|

 

در دور دست ها تنها تو به من نزدیکی

پس به توکل نام اعظمت:            بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام دوستای خوبم .چه خبر ؟ خوش میگذره ؟

منم بد نیستم.دیروز توی باشگاه قبل از اینکه بریم توی زمین.توی رختکن داشتیم توی اینترنت می گشتیم.یکی از بچه ها یه وبلاگ باز کرد که خیلی قشنگ بود. راستش اعتماد به نفسم برای وبلاگ نوشتن خیلی پایین اومد. امار بازدید از وبلاگش خیلی بالا بود و یه عالمه نظر.به خودم گفتم حق دارن بچه ها که زیاد به من سر نمیزنن.حالا    می خوام آمار گیر برای وبلاگ بزارم و ببینم واقعا چند نفر بهم سر میزنن.خلاصه که شرمنده تا حالا فکر نمیکردم وبلاگم ضعیف باشه

ای محبوب من.دلم می خواهد فقط دوستم بداری و با

محبت و مهربانی به سوی خویش بخوانی.آن گاه که از باده ی

عشق تو سر مست شوم . نه از تاریکی شب می ترسم و نه از سختی

طوفان بیمی خواهم داشت زیراعشق تو قلبم را چون روز روشن ساخته است.

فقط دوستم بدار و با محبت و مهربانی مرا به سوی خویش

بخوان زیرادر غیر این صورت زندگی برایم ارزشی نخواهد

داشت. محبت و مهربانی تو راه امید و آرزو ی مراهمواره نورانی

می سازد . پس حال که من خود را سعادتمندترین افراد بشر

می دانم . تو هم مکمل این سرور و شادمانی باش...

فقط دوستم بدار و با محبت و مهربانی مرا به سوی خویش بخوان

یه سوال شما نماز می خونید ؟من اولش نماز نمی خوندم حتی دو سال اصلا سرم به مهر نرسید ولی روزی که با اون کسی که دوستش دارم آشنا شدم و ته قلبم حس کردم دوستش دارم.فهمیدم اون نمازش رو همیشه می خونه.اصلا به رفتاری که با من داشت نمی خورد که اهل دعا کردن و نماز خوندن باشه .اولا به خاطر اون نماز می خوندم و دو سه بار هم با هم نماز خوندیم اما دیگه موقعیت پیش نیومد که بتونیم باهم نماز بخونیم.اما بعد از یه مدت فهمیدم خدا خیلی مهربونه و به حرفام گوش میده .از اون به بعد به خاطر خود خدا نماز خوندم.دیشب از دست خدا خیلی شاکی بودم که چند وقته صدام رو نمی شنود بعد از نماز کلی گریه کردم و با خدا حرف زدم یه کم که آروم شدم به ساعت نگاه کردم و فهمیدم که دو ساعته که دارم گریه می کنم و با خدا حرف میزنم.

راستس این آهنگ سریال فاصله ها هم قشنگه:

اگه فاصله افتاده    اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم

 چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر می شه

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر می شه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشم هاشو یه لحظه بر نمی داره

تو امید منی اما داری از دست من می ری

با دست های خودت داری همه هستیم و می گیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه می زاره دلتنگی مگه گریه امون می ده

مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من ایقدر اشک می ریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد .درا رو باز می زارم

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر می شه

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر می شه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشم هاشو یه لحظه بر نمی داره

دوستان ازتون می خوام بهم بگید ناگه نماز می خونید یا دعا می کنید .چه کا می کنید که خدا صداتون رو می شنوه و به حرفتون گوش میده.برام خیلی دعا کنید.بهم نخندید ولی شاید همین روزا برم پیش یه روانپزشک و ازش کمک بخوام .اگر شما هم می تونید کمکم کنید.

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

غشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی سوز نی . آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده ی فرمان شدن

عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

بهم سر بزنید تا بازدید از وبلاگ زیاد و مداوم نباشه نمی شه بگم باهاتون چی کار دارم.برام خیلی دعا کنید. انگار درس خوندن من طلسم شده.فکر کنم معدلم از ۱۹.۹۵ برسه به حدود تجدید.برای اونی که دوستش دارم هم دعا کنیدو امروز روز اول ماه شعبان هست. میگن خدا دعاها رو مستجاب میکنه پس برام خیلی دعا کنید که اون برگرده.

مواظب خوبی هاتون باشید و یادتون نره که :

                 عشق انتخاب ما نیست

                                                در سر نوشت ماست.

                                                                                    (جان درایدن)

                به امید دیدار

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 18:0 توسط گمگشته|

 

سلام دوستان. چه خبر ؟چی کار میکنید ؟

شرمنده رفته بودم مسافرت یعنی مسافرت دور که نه.همین اطراف تهران بودم.وقتی جمعه اخبار گفت:یکشنبه و دوشنبه تعطیل هست.مامان و بابام که دیدن سر کار نمیرن.گفتن خب دو روز دیگه بمونیم ولی من که اونجا نمیتونستم به وب سر بزنم گیر دادم که برگردیم.اما واقعا هم درس هام مونده و هم هزار تا کار دیگه.مشکل خطم که sms نمیده این بود که باید قطعه رو عوض کنم (الانTCIّ ّهست و باید بشهMCI)اما روز تولدم مشکل حل شده بود ولی الان دوباره sms نمیده .(فکر کنم شرکت خدمات ارتباطی با خودش گفته این خیلی بد بخته.بزار روز تولدش یه حالی بهش بدیم)بگذریم.دو روز پیش به کسی که دوستش دارم یه sms دادم و یه جمله قشنگ فرستادم و از اون جایی که سرش شلوغه جواب نداد و شاید دلیلی نمی دید که جواب بده.راستی شاید فردا برم کوه یا صبح زود برم پارک که بدوم.

هر شب چون به بسترنرم می روم تا از پی استراحت دیده بر هم

گذارم. خیالم بال می گشاید و بی تابانه به سوی تو پرواز می کند.

ناگهان خود را کنار تو می یابم. در درون سینه ی پر مهر خود

لذتی را که چنین در جست و جویش بودم احساس می کنم. بدان

 مطلوبی که از دیر باز در دنبالش آه می کشیدم و اشک می ریختم

می رسم. ای رویای شیرین شب های دراز . ای آرامش دلپذیر.همه

شب با من همراه بمانید . هر شب بهسراغ من آیید و اگر مقدر شده

 است که روح مشتاق و عاشق من در بیداری به وصل محبوب

نرسد.لااقل کاری کنید که در عالم خواب سر خوش و امیدوار

باشم.

انگار قسمت منم این بود که اون روزای خوش این طوری بشه ولی من تسلیم سرنوشت نمی شم و می خوام باهاش بجنگم و انتقام همه روزهای خوب با هم بودن رو از این روزای غریب دوری می گیرم تا لحظه ای که زنده ام تا وقتی می تونم داد بزنم و بهش بگم:            دوستت دارم

هیچ وقت نشد بهت بگم

که من چقدر دوستت دارم

هیچ وقت نشد نفهمیدی 

که من فقط تو رو دارم

  برام دعا کنید. میدونم پست خوبی نبود فردا جبران میکنم.

مواظب خوبی هاتون باشید به امید دیدار

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 17:44 توسط گمگشته|

 

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.حال منم اگه بخواین بدونید بد نیست.

ولی تا آخر هفته یه برنامه هایی دارم که توی پست قبلی هم گفتم حتما خبرتون میکنم.البته اگه مثل این چند روز بی معرفت نباشید و سر بزنید. چون در اصل شما باید کمکم کنید. دیشب فکر میکردم این که نشد زندگی ... از هفته آینده دوباره می خوام درس خوندن رو شروع کنم و هم ورزش رو ادامه بدم.تازه می خوام به خاطر اونی که دوستش دارم والیبالم رو تقویت کنم.آخه اون والیبال بازی کردنش خیلی از من بهتره.در مورد وبلاگ هم که تصمیمات جدید رو حتما بهتون میگم.فقط یه قولی بدین که این وبلاگ رو به دوستاتون معرفی کنید و اگه لطف کنید منو لینک کنید خیلی خوشحال می شم.

این رو بخونید:

گفتم بهش دوستت دارم

تو خواب و مرگ و بیداری

فدای یه تار موهات

که تو منو دوست نداری

اون ندید اشکای منو

یه بار بهم نگفت نرو

به قلبی که داره ترک

میگفت برو خب به درک

گفتم گلم بمون نرو

نرو به روم نبند درو

نه اون غرور سرش می شد

نه اعتماد نه التماس

حیف عاشق کسی شدم

که عاشق غریبه هاست

 

خیلی دلم می خواست نظر اون رو در مورد این شعر بدونم ولی خب هیچ وقت نشد.من تا حالا نشده بود که از ۱۵ روز بیشتر اونو ندیده باشم و باهاش حرف نزده باشم و این اولین بار هست که دوری ما دو تا به ۱۶ روز می کشه. البته اون که اصلا براش مهم نیست. ولی قبلا یه روزایی که وسط درس ها تعطیلی می شد.همش می گفت این چند روز از دوری تو چی کار کنم.منم گریه ام میگرفت و اون اشکام رو پاک می کرد.یاد تموم اون روزا به خیر.

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

با توجه به این مطلب من الان یک مرده ی متحرک بیش نیستم.پس برام دعا کنید که یا دوباره زنده بشم و یا امشب که چشمانم رو می بندم دیگه باز نکنم.حداقل شاید اون سر قبرم بیاد.

اون موقعی که ا.ن منو دوست داشت میگفت خودم اون رو جذب کردم.بچه ها از نظر شما چه رفتاری جذاب هست ؟ راستش من اصلا یادم نمیاد اولا چه رفتاری با اون داشتم.

دوستت دارم حالا که بالای سرم نشسته ای

دوستت دارم حالا که برایم گریه می کنی

دوستت دارم حالا که گل آورده ای برایم

د.ستت دار...

...داشتم

اگر زیر خاک نبودم

برام دعا کنید.خواهش میکنم و نظر یادتون نره

یکی محبت می کنه    یکی دیگه ناز

اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه

اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهاست

مواظب خوبی هاتون باشید. و این دوست حقیرتون رو از دعا های قشنگتون محروم نکنید.و یادتون باشه که :

               در حقیقت عشق نوعی قدردانی و درک ارزش های شخص مقابل است.

                                                                                            (رابرت. ای. جانسون)

البته کاش همه معشوقه ها این رو می فهمیدن.به امید دیدار

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 17:6 توسط گمگشته|

 

سلام دوست های خوبم.

بی معرفت شدین.دلم خوش بود که چند نفری به وبلاگم سر می زنن .حداقل اونا حرفام رو می خونن و نظرات خودشون رو می گن ولی مثل این که شماها هم خسته شدین . دیگه حوصله ی درد و دل منو ندارین.

تنها در میان تلخ ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دو رویی ها . فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آن جا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تلخ ها چه عاشقانه مانده ام

امروز تولدم بود یعنی هست چون هنوز تموم نشده ولی مگه قراره تا شب اتفاقی بیفته ؟ فقط سه نفر تولدم رو تبریک گفتن.

۱-همون آدمی که من این قدر دوستش دادم.امروز ساعت۱۳و۵۳ دقیقه و ۵ ثانیه با خط جدیدش sms که از این به بعد این شماره اش هست.بعد ساعت ۱۳ و ۵۴ دقیقه یه sms دیگه داد و فقط توش یه جمله بود:            (تولدت مبارک) . فقط همین.می دونم این که sms داده و تبریک گفته خودش خیلی مهم هست. اما همش تو ذهنم میگم نکنه یکی دیگه یادش آورده و اونم به خاطر این که بگه من و اون رابطه مون خیلی خوبه و مشکلی نیست اینsms رو داده.من روز تولد اون (۳۱خرداد)کل روز رو براش دعا کردم.sms دادم و بهش زنگ زدم و تبریک گفتم.براش این وبلاگ رو درست کردم و هدیه براش خریدم .گر چه  ارزش اون از هدیه ای که خریدم خیلی بالا تر هست ولی خوب نمیشد کل دنیا رو براش بخرم.اما بازم فکر میکنم روز تولدش براش کم گذاشتم.همه این ها فدای یه تار موش.مگه من به جز یه ذره محبت از اون چی میخوام . به خدا هیچی.

  من از چشمای تو  چیزی نمی خوام

               به جز          گاهی      نگاهی        اشتباهی  

 

۲-دومین نفری همونی بود که گفتم چند سال پیش منو خیلی دوست داشت.زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت. بازم به معرفت اون.حداقل ثابت کرد عشق اون واقعی هست.

۳-یکی از دوست های کلاس زبان.(توی پست قبل گفتم دست گذاشت روی نقطه ضعف من و ازش دلگیر شدم.) دیروز زنگ زد و تبریک گفت و گفت هر وقت منو ببینه هدیه ام رو میده.

از این بحث بگذریم ولی حالم خیلی گرفته.حتی دو تا از دوست های صمیمی که همیشه با هم بودیم هم بهم زنگ نزدن.اصلا من یادشون نیستم.خیلی دلم گرفته. ساعت ۶ و نیم باید میرفتم کلاس ولی اصلا حال ندارم. حتی من که اگه ورزش نمی کردم میمردم.چند وقتهنه باشگاه رفتم و نه صبح ها میرم بدوم . کوه رفتن هم که یه ماهی هست تعطیل شده.

دلم می خواد به کسی که دوستش دارم بگم:

مرا صد بار از خود برانی              دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی           دوستت دارم 

چه سود از مهر ورزیدن                              

چه حاصل از وفا کردن                                

مرا لایق بدانی یا ندانی                دوستت دارم

  امروز حال و حوصله ندارم ولی یه برنامه ای دارم که از هفته آینده بهتون میگم .اگه موافق باشید باید به هم کمک کنیم.مواظب خوبی هاتون باشید . برای منم دعا کنید.فقط یادتون باشه که :

                    در زندگی هیچ لذتی اصیل تر شیرین تر از عشق وجود ندارد

                                                                                            (نویسنده گمنام)

 به امید دیدار

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 19:5 توسط گمگشته|

 

دوستان سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.امروز یه عالمه حرف دارم ولی اول اینو بخونید:

چرا دل من چنین سخت می تپد ؟چیست که در درون من

غوغا می کند و مرا به اضطراب می افکند ؟مثل این است که کسی

در خانه ی مرا می کوبد .راستی چرا چراغ نیم مرده ی من با نور

ضعیف خود دیدگان مرا چنین خیره می کند ؟ای خدا ! چرا

سراپای من آرام آرام می لرزد ؟کیست که به دیدار من آمده ؟

کیست که مرا آهسته صدا می زند ؟هیچ کس ! تنها هستم.

فقط ساعت دیواری است که زنگ می زند. اوه تنهایی! تنهایی...

دیروز روز عجیبی بود .یکی از دوستام که چند وقت بود ازش خبر نداشتم. زنگ زد و کلی گله و شکایت که چرا من بهش زنگ نزدم. نمی دونم چرا ولی اصلا دلیلی پیدا نکردم اما حداقل پیش خودم مطمئن بودم که منظور من       بی توجهی یا بی اعتنایی نبوده.نمی دونم چرا این روزا همه چیز به هم ریخته. این از این دوستم .اونم از بقیه. من برای دوستام کم نزاشتم ولی نمی دونم اونا چرا این طوری هستن. همین دوستم که دیروز زنگ زد .می گفت: تو خوب بلدی زود آدم ها را طرف خودت بکشی... . این حرفش خیلی اعصابم رو خرد کرد. چون من توی زندگی ام هیچ وقت نتونستم کسی رو که می خوام طرف خودم بکشم. چهار سال پیش یکی ادعا می کرد که منو خیلی دوست داره اما من بهش گفتم من اونو به عنوان یه دوست خوب قبول دارم نه چیز دیگه ای .اون زمان گذشت. امسال دوباره اونو دیدم.دوباره بعضی وقتا بهم زنگ می زنه.سال نو رو تبریک می گه و دیروز هم پیشاپیش تولدم رو تبریک گفت.روزی که اون رفت ثبت نام همون روزی بود که کسی که من دوستش دارم هم باید می رفت ثبت نام ولی این دوستم گفت روز ثبت نام اون رو ندیده .شاید این جز معدود آدم هایی باشه که یه روزی دوستم داشتن و بر خلاف ادعاشون خیلی زود فراموشم کردن.

یه بار دیگه امسال بود که یه نفر رو جذب خودم کردم.اماحیف! اول سال برای همه جدید بودم.آخه خونمون خیلی از جایی که درس می خونم فاصله داره و اون محل و آدم ها و هم کلاسی ها کاملا برام غریبه بودن. امسال با رفتاری که داشتم (یعنی رفتار عادی خودم )تونستم اون کسی رو که الان این قدر دوستش دارم به خودم جذب کنم.اون بدون این که منو قبلا دیده باشه .از همون روز اول خیلی صمیمی باهام رفتار کرد . می گفت من آدم خوب و مهربونی هستم. و از رفتار من خوشش اومده.اولا خیلی سوال میکرد . می خواست بیشتر ازم بدونه و خلاصه بدون این که من بخوام جذب من شد.من امسال اصلا حواسم به این نبود که بخوام کسی رو جذب کنم.من فقط خودم بودم .حتی یادمه اولا توی ذهنم فقط یه دوست بود که توی این موقعیت جدید خیلی هوای منو داشت و هیچ وقت نمی گذاشت حتی یه لحظه تنها بمونم.......(تا این جا رو یادتون باشه.بقیه ماجرا رو توی پست های بعدی میگم.)اما این مهم هست که الان دیگه از من خوشش نمیاد و دیگه رفتار من هیچ کاری نمی تونه بکنه.

از دست این دوستم که زنگ زد و شاکی بود خیلی دلخورم.نه به خاطر این که حرف دلش رو زد بلکه به خاطر این که ثابت کنه از دستم عصبانی هست دست روی تنها نقطه ضعف من گذاشت. گفت به خاطر همین بی محلی هات هست که اونی که دوستش داری باهات این رفتار رو داره . تازه از این بدتر هم باید باهات رفتار کنه و حقت هست. خیلی ناراحت شدم آخه من با کسی که دوستش دارم رفتارم خیلی فرق می کنه. اون همه زندگی منه و من یه ثانیه از فکرش بیرون نمی رم. چه برسه به این که بهش بی محلی یا بی اعتنایی کنم.

در تاریک ترین لحظات زندگی ام

اشک در چشمان من طوفان غم می بارد

خنده بر لب می زنم تا کسی نداند درد من

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

من به مردن راضیم لیکن نمی آد اجل

بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید

دیشب دلم رو به دریا زدم و با اون خطم بهش sms دادم. جوابم رو داد.البته چند تا sms کوتاه بیشتر نشد. ناشکری نمی کنم از هیچی که بهتره ولی وقتی دلم می گیره که یادم میاد یه روزی از صبح بخیر تا شب بخیر رو با sms به هم می گفتیم و حتی زمان درس خوندن رو با هم تنظیم می کردیم و چه قدر sms دارم که همه اش شعر هایی هست که اون فرستاده یا من فرستادم.ولی حیف که اون روزها به خاطرات ابدی رفتن.

فردا تولدم هست. یعنی مرگ پنهان من . یعنی شروع یک سال دیگه با غم و حسرت روزایی که گذشتن. یه سالدیگه که شب و روز دعا کنم که برگرده ولی اون حتی یک ثانیه هم به من فکر نکنه و این وبلاگ رو که به عشق اون دارم می نویسم یک ثانیه از زیر چشم های قشنگش رد نکنه.

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد و در نگاهش هزاران شوق عشق را دیدم

نگاهم کرد و به او دل بستم

بعدها فهمیدم که فقط نگاهم می کرد

 

به امید دیدار.... 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:41 توسط گمگشته|

 

  زندگی

زندگی یعنی چکیدن

همچو شمع از گرمی عشق

                                                        زندگی یعنی لطافت

                                                        گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن

بی امان در وادی عشق

                                                        رفتن و اخر رسیدن

                                                        بر در آبادی عشق

می توان هر لحظه هرجا عاشق و دلداده بودن

                                                            پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

                                                            یا به وقت ریزش اشک شادی گذشته را دید

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

                                                            زایش آینده را در هر خزانی دید و آزمود

 

 

سلام.خوبین ؟من هم بد نیستم . امروز یه آدم که اسمش sh هست .زنگ زد که مثلا منو خوشحال کنه و بگه پیشاپیش تولدت مبارک.یه دوست قدیمی هست.اما شاید یه جوری هم رقیب.

اونی که من دوستش دارم. اول که با هم بودیم می گفت sh رو خیلی دوست داره ولی این آخری ها فقط براش احترام زیادی قائل بود ولی زیاد دوستش نداشت.یک سری از بچه ها می گنsh من رو بیشتر از یک دوست عادی دوست داره ولی برای من اصلا مهم نیست.چون منsh رو دوست ندارم.....

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه بدیش شکستیم خطایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطره مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

امروز صبح خیلی دلم گرفته بود . دلم براش تنگ شده بود. دیشب تا ساعت دو نیم داشتم توی تاریکی گریه میکردم .آخه نمی خواستم بقیه بفهمن من بیدارم.الان یازده روز هست که ندیدمش و صداش رو هم نشنیدم.  فقطهفت روز پیش یه sms داد که بگه کدوم خط الان دستش هست تا اگه کاری داشتم . به اون خط sms بدم.   هر سال تولدم برام خیلی مهم بود.تا پارسال من هم پول برام خیلی مهم بود و به چیز دیگه ای فکر نمی کردم. برای همین برام مهم بود که روز تولدم هدیه های گران قیمت و ایمیل های قشنگ به دستم برسه ولی امسال روزشمار تولدم مثل روزشمار مرگ منه.اگه  اون تولدم رو یادش بره یعنی هیچ روزنه امیدی نیست و برای همیشه فراموشم کرده و من این طوری میمیرم.

توجه: یکی بهم گفت که  توی بعضی جمله هام همش میخوام بگم من خیلی خوب و بچه پولدارم ولی به خدا  اصلا این طوری نیست . آگر کسی این طوری برداشت کرده واقعا متاسفم و عذر می خوام.

چند وقت پیش یکی از دوستام sms داد:

  همیشه از خوبی های دوستت یه دیوار بساز

 اگه یه روزی از اون بدی دیدی. یه آجر کم کن

بی انصافیه که دیوار رو خراب کنی...

  من از دعا های خوبتون فراموش نکنید. مراقب خوبی هاتون باشید و یادمان نرود که:

 

                  دل دلایلی دارد که عقل به کلی از آن بی خبر است

                                                                                            (پاسکال)

 به امید دیدار و فردایی خوش

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 19:19 توسط گمگشته|

 

سلام به همه دوستان گلم. حالتون چه طوره ؟

انگار قسمت نیست توی این وبلاگ حرف دلم را بزنم.البته همه شعرهاییکه می نویسم شرح حال حرف دلم  هست ولی هر وقت می خوام یه پستی بزارم که حرف های دلم رو بدون حاشیه بگم انگار نمی شه .همش یه مشکلی پیش میاد.اما می خوام دیگه به این وضعیت خاتمه بدم. دنبال یه فرصت خیلی خوب می گردم. فعلا  این رو بخونید تا بعد:

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

دلم گرفت از بی کسی فریاد از این دلواپسی

خودت گفتی میمونی و هم خونمی. هم نفسی

رفتی و من تنها شدم .آواره دنیا شدم

جنون از گرد راه رسیدمجنون تو لیلا شدم

دل که گرفتار تو شد . مونس و غم خوار تو شد

ببین چشمون تو چه کرد . یک شبه بیمار تو شد

بر چشم پاک تو قسم . فقط تویی تنها کسم

دلباخته ام در این قمار . پرنده ای در قفسم

ویرانی ما را ببین . بیهوده دیوانه شدیم

ساقی به داد ما برس عاشق پیمانت شدیم

شکنجه گر گشتید شما . شکنجه شد دل های ما

ای داد ز بی رحمی تو به لب رسید جان ما

 

مثلا چند روز دیگه تولدم هست. خوشحال که نیستم هیچ .ناراحت هم هستم. یکی از دوستام می گفت : تو  که باید خوشحال باشی . برات تولد می گیرن.یه عالمه sms می دن و هدیه های گران قیمت.

راست میگه همه این اتفاق ها می افته اما من بازم خوشحال نیستم. یه عالمه آدم اطراف من هست که ادعا می کنن دوستم دارن و دوست وفادار هستن اما نیستن .من هدیه گران قیمت نمی خوام.sms هایی که  همشون بوی دروغ می دن نمی خوام . بچه که بودم یادمه داداشم می گفت: پول خوشبختی نمیاره.  باور   نمیکردم.فکر میکردم می خواد کلاس بزاره. اما راست میگه.پول خوشبختی نمیاره.

دلم می خواست به جای همه اینا روز تولدم یه نفر . نه از روی عادت یا عرف.نه از روی خودشیرینی و دروغ .  از روی محبت و این که منو به خاطر خودم دوست داره.بهم تبریک بگه. من هدیه نمی خوام یه شاخه گل که از روی عشق باشه.کافیه.ولی...

حیف.حیف که هیچ کس نیست و اون کسی که من از ته قلب دوستش دارم اصلا روز تولد من یادش نمونده.    کسی که یه روزی از همه دنیا بهم نزدیک تر بود:

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

دروغ است هر که گویددل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

   دلم می خواد فقط شعر بنویسم. شعر هایی که همیشه دلم می خواست براش بنویسم یا توی تنهایی های خودم نوشتم:

     تو مرا می فهمی.......من تو را می خواهم .........

                                                               و همین ساده ترین قصه انسان است

    تو مرا می خوانی........من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم.....و تو هم می دانی

                     تا ابد در دل من خواهی ماند

 

   مرسی که به من سر می زنید و نظر می زارین.اگر این نظرات و حضورتون نبود .شاید تا حالا هم این وبلاگ رو ادامه نمی دادم.بازم بهم سر بزنید .من خیلی تنهام

   و در آخر:

        کوچک باش اما با عشق

                                                که عشق خود راه بزرگی را می داند.

  مراقب خوبی هاتون باشید.به امید دیدار

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 14:34 توسط گمگشته|

 

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه. منم قرار بود خوب باشم ولی امروز که رفتم شرکت خدمات ارتباطی همراه اول.یه خانمی گفت باید برم و شنبه توی ساعت اداری مراجعه کنم.حالم گرفته شد .یعنی تا شنبه نمیتونم  بهش sms بدم. بگذریم:

 

وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادوی خود را بر روی خورشید بامدادی می گشاید

مرا به یاد بیاور.وقتی که شب غرق در رویای دور و دراز دامن کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد

از من یاد کن.

هنگامی که نزدیکی لحظه وصل.دل در سینه ات به تپش درآرد و سایه روشن غروب تو را به رویای دلپذیر

شامگاهان دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا دارتا بشنوی صدایی آهسته زمزمه می کند:

مرا به یاد بیاور

مرا به یاد بیاور.آن روز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کرده و غم دوری و گذشت ایام

زبان افسرده ام راخاموش ساخته باشد.آن روز به عشق نومیدانه ی من و وداع آخرینی که با هم کردیم

بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت زمان را  معنایی نیست.

دلدار من.تا وقتی که دل در برم می تپد . قلب من به تو خواهد گفت: مرا به یاد بیاور

زمانی که دل شکسته ی من برای همیشهدر زیر خاک سرد آرمیده باشد و بوته ی گلی دور از

 گل های دیگرآرام آرام بر روی گور من بشکفد:مرا به یاد بیاور

مرا به یاد بیاور .آن روز که دیگراز من نشانی در جهان نخواهد بوداما روح جاودانی من همچون

 دوستی وفادار به نزد تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در گوشت خواهد گفت:

مرا به یاد بیاور... 

 

  امیدوارم وبلاگ من شما را خسته نکنه.همش با خودم میگم نکنه من با حرفام یه نفر رو ناراحت کنم یا اون رو    یاد کسی یا چیزی بیندازم.که باعث ناراحتی اون بشه.

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم

هست باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبت از آهن و سنگ

وه...چه بی عاطفه است!

 

  این روزا خیلی فکر می کنم به گذشته و خاطرات . والان بیشتر از هر وقتی می خوام به خدا بگم چرا توی  تصادف نجاتم دادی؟ من که بنده خوبی نبودم .چرا ؟ تو که از همه بهتر میدونی من خواستم حتی تا حدودی   توانستم ولی بقیه نخواستن و حتی خودت هم نخواستی .پس من چه جوری جبران کنم ؟ خودت کمکم کن.

دوستان منو از دعاهای قشنگتون فراموش نکنید. (به قول دل زخمی)به امید دیدار

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 17:28 توسط گمگشته|

 

سلام دوستان.اول از همه یه معذرت خواهی بزرگ به خاطر این مدت طولانی که نبودم اما قول میدم که        تکرار نشه.

جمعه با بقیه خانواده رفتیم یه منطقه کوهستانی .اما توی یکی از پیچ های جاده که شیب زیادی هم داشت ماشین خاموش کرد و از عقب رفت توی دره .همه ترسیدن اما این برای من مهمه که چرا من نترسیدم.فقط داشتم به ته دره نگاه میکردم.اما همین طور که ماشین می رفت پایین به یه سنگ بزرگ گیر کرد و ما پیاده   شدیم.بعد رفتن پاسگاه اونجا و ماشین رو آوردن بالا

اونجا یه امام زاده بود.اون موقع هیچ کس حواسش به من نبود.منم آرام آرام تا امام زاده رفتم.من به خاطر    تصادف نترسیدم.حتی از مرگ هم نترسیدم.و مهم این بود که چرا نترسیدم ؟ من که این همه گناه کردم         چرا نترسیدم که خدا منو نبخشه ؟ توی امام زاده که رفتم کوچیک بود اما انگار مهربون بود.از لحظه تصادف       همهش توی خودم بودم.رفتم دستم رو به ضریح امام زاده زدم و سرم رو به ضریح تکیه دادم.تنها چیز هایی        که از کسی که دوستش دارم.همراهم بود رو نگاه کردم. گوشی ام را توی دستم گرفتم و از اولینsms که      داده بود همه رو خوندم تا آخرین sms . توی اون لحظه حتی sms هایی که سرد بود وهیچ رنگ دوستی نداشت برام قشنگ بود. توی گوشی عکسش رو داشتم و توی کیف پولم هم عکسش بود. عکسش رو نگاه کردم و گوشی رو روی قلبن گذاشتم.گردنبندی که یادگار اونه همیشه گردنم هست .اون رو هم توی دستم فشار   دادم و بی اختیار اشکم سرازیر شد.تنها دلخوشی من توی این دنیا همینsmsها و نامه ها و عکس و گردنبند     و یه دنیا خاطره هایی که دیگه تکرار نمیشن و یه غرور و قلب کوچیک که زیر پاهاش له شدن و یه    شاخه گل یاس که با زحمت توی قلبش کاشته بودم که اونم داره از بی آبی تلف میشه.نمیدونم چه قدر اونجا بودم ولی میدونم یه ذره که حالم بهتر شد .هر چی پول داشتم به امید برگشتن اون انداختم توی ضریح و یه   نذری کردم و بیرون اومدم.

حالا میفهمم چرا از مرگ نترسیدم آخه اگه من میمردم.شاید سر قبرم میومد و من اون رو می دیدم و از اون       به بعد از توی آسمون مراقبش بودم.اما بازم دلم براش تنگ میشه.برای آغوش مهربونش.

شاید برای این مناسبت این شعر هم مناسب باشه : 

خاکم نکنید . بزارید اونم برسه

بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید .هنوز عشقمو ندیدم

این همه آماده شدم .یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بزارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه .وقتی که گریش میگیره

اشک های اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بزارید اونم ببینه

این دل آشفته من بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

توی این جشن خشک و خالی . اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید

روی سنگ قبرم آیینه و شمعدون نزارید

میبینی چی شد عشق من بی تو

عاشق تو مرد چون که بی تو

دادشم میگه این فرصت دوباره برای زندگی هست .منم میخوام جبران کنم.امیدوارم با نظرات خودتون کمکم    کنید. راستی خطم یه مشکلی داشت که فردا حل میشه و میتونم sms بدم .دیروز هم اونی که خیلی    دوستش دارم sms داد و گفت که فعلا خط جدید نگرفته و همون خط قبلی  که اون همه خاطره خوب باهاش دارم . دستش هست. می دونید چند وقته که به هم sms ندادیم ؟ نترسید نمی خوام زیاد sms بدم ولی      خوب از هیچ چیز که بهتره.

برای خداحافظی یه شعر دیگه میزارم.امیدوارم خوشتون بیاد:

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

قول می دم دیگه غیبت طولانی نداشته باشم. منو از دعاهای قشنگتون فراموش نکنید.

مواظب خوبی هاتون باشید.خداحافظ

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 12:41 توسط گمگشته|

 

سلام.حالتون خوبه ؟منم بد نیستم.

امروز رفته بودم مدرسه (به خاطر کارنامه ها) با دوستام هم قرار داشتم.اول که رفتم کارنامه ام را گرفتم و معدلم را دیدم.بد نبود ولی دلم میخواست بهتر باشه.معدل کلم ۱۹.۹۵ شده و دوستام هم معدلشون بد نشده بود. بعد که کارنامه گرفتیم. هدیه تولد دوستم رو با نامه و شعرهایی که براش نوشته بودم رو بهش دادم.چه فایده که اصلا براش فرقی نمیکرد.

یه دستبند اسپرت دارم که همیشه دستم میکنم آخه اونی کهدوستش دارم عین همون دستبند رو داره.امروز دیدم که دستبندش دست یکی از بچه هاست اما من فکر میکردم که دستبند رو از اون پس گرفته و عین قبل همیشه دستش میکنه.وقتی دیدم دستبند رو از دستش گرفتم و دوباره دادم دست همون که دوستش دارم که دست خودش باشه ولی اون دوباره دستبند رو داد به همون دوستمون.ناراحت هستم چون دستبند دست خودش نیست.حداقل خوبه گردنبندش هنوز گردنش بود.امروز اصلا نتونستم درست باهاش خداحافظی کنم.وقتی رسیدم خونه کلی گریه کردم.

امروز تولد امام جواد(ع)هست.میگن امام جواد حرفای آدما رو خوب گوش میده و حاجت ها رو میده.پس منم میخوام دعا کنم:امام جواد ازت خواهش میکنم کاری کن که اونی که دوستش دارم منو ببخشه و دوباره دوستم داشته باشه.دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم و دوباره باهم صمیمی بشیم. دلم تنگ شده  برای زنگ زدن و sms دادنش. خواهش میکنم کمکم کند.دوستان شماهم برام دعا کنید.

دلم میخواد برای اون دعا کنم:               خدای اطلسی ها باتو باشد

                                                      پناه بی کسی ها با تو باشد

                                                     تمام لحظه های خوب یک عمر

                                                     به جز دلواپسی ها باتو باشد

 دلم می خواد بازم حرف بزنم و شعر بنویسم اما باید برم کلاس زبان.فردامیخوام یه پست قشنگ بزارم.آخه شاید چندروز نباشم.پس بای تا فردا

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 17:57 توسط گمگشته|


آخرين مطالب
» اعتراف تلخیه ولی واقعی......اشتباهم رو میگم
» یادش بخیر ...
» ببین چه حالیم نگو که میری ...
» و خدا بود و دگر هیچ نبود...
» چرا تموم نمیشه ....
» من خدایی دارم...
» صدام کن ...
» هنوز عادت به تنهایی ندارم ...
» یادت باشه پشتمو خالی کردی....
» گفتم : خدا از همه دلگیرم...

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت