تبليغاتX
غریب آشنا

غریب آشنا

نمیگم اون که دوستش دارم فرشته هست.اما آدمی هست که فرشته ها به مثل اون بودن حسرت میخورن

 

یادت میاد یه  روزایی فقط اینجا باهات حرف میزدم ....... ولی چند وقته الان هر روز ، هر لحظه با هم حرف میزنیم ........ دلم میخواد بدونی بهترین لحظه ها وقتی هست که میخوام بیام و صحبت رو باهات شروع کنم ..... همون لحظه هایی که یه عالمه ذوق زده میشم ....... بدترین لحظه ها هم وقتی هست که مجبورم به خاطر یه سری کارایی که تا وقتی ازت دورم و منو نبردی پیش خودت و هنوز پام رو زمین انجام بدم ، از سر سجاده بلند میشم ...... اشکم درمیاد ....... هر شب یه عالمه التماس میکنم که دیگه بسه ..... میگم منو ببر پیش خودت ولی هنوز نخواستی که ببری ...... دیشب توی دعای کمیل خیلی التماست کردم ولی بازم با سکوتت به من فهموندی که وقتش نشده ...... اشکالی نداره رفیق ، فقط قول بده دستم رو ول نکنی تا بدونم یه روز برمیگردم پیش خودت.....

پس به توکل نام اعظمت :                        بسم الله  الرحمن الرحیم

 

سلام ؛

نیومدم مثل همیشه حرف بزنم ، فقط اومدم چند تا چیز مهم رو بنویسم و برم . خیلی وقته نیومدم ، نمیدونم امروزم چرا اومدم ولی فقط یه حسی بود که میخواستم بنویسم.

الان دو ماهه که از سفر جنوب میگذره ، چند روز دیگه دو ماهم میشه ، دقیقا همون شبی که شلمچه بودم . خیلی دلم میخواست برم شلمچه واسه خودم تولد بگیرم ولی نمیشه ، اما اگه بشه میخوام برم بهشت زهرا ، میخوام تولد بگیرم . اومدم بگم شناسنامه ام میگه بچه نیستم ولی دلم میگم فقط دو ماهم هست . دیر به دنیا اومدم ، خیلی دیر . این روزا حال و روزم خوب نیست . دلم میخواد بلند بلند گریه کنم عین گریه های شلمچه ، آخه همه بچه ها وقتی به دنیا میان بلند بلند گریه میکنن ، منم تو شلمچه بلند بلند گریه میکردم . آخه مثل بچه ای که از یه دنیای دیگه میاد ، منم از یه دنیای دیگه رفتم توی یه دنیای دیگه . دلم برای اون لحظه تنگ شده ، دلم میخواد سر بزارم روی خاک شلمچه ، دلم میخواد یه بار دیگه اونجا زیارت عاشورا بخونم ، دلم میخواد یه بار دیگه صدای افتادن نامه ام توی اروند رو بشنوم ، دلم میخواد یه بار دیگه نامه ای رو  که از اشکام خیس شده بود رو توی خاک شلمچه خاک کنم ، دلم میخواد یه بار دیگه دستای گلیم رو با خاک شلمچه پاک کنم ، دلم میخواد یه بار دیگه سرمو روی خاک های رملی فکه بزارم و آروم آروم توی خاک فرو برم ، دلم میخواد یه بار دیگه توی طلائیه بشینم و به پرنده هایی که میان و از آب های اونجا میخورن زل بزنم و برم توی یه عالمه دیگه ، دلم میخواد یه بار دیگه توی دهلاویه از دیدن چیزایی که تا حالا نمیدیدم حالم بد بشه ، دلم میخواد یه بار دیگه توی معراج الشهدا دستم رو بزارم روی جنازه شهیدی که روی کفنش نوشته بود یا علی اکبر ، دلم میخواد یه بار دیگه توی ساختمان های دوکوهه اتاق به اتاق دنبال چیزایی بگردم که گم کردم ، دلم میخواد یه بار دیگه با خاک شلمچه رو چادرم بنویسم

 

یا فاطمه الزهرا

 

 

خداحافظی نمیکنم ولی نمیدونم دیگه کی برمیگردم  شاید یه ماه ،شاید یه سال ، شایدم هیچ وقت دیگه برنگردم. بهم سر بزنید اگه بودم که هیچ ، اگه نبودم سر بزنید تا وبلاگم تنها نمونه ، تنهاش نزارین . برای منم دعا کنید ، راهی که انتخاب کردم سخته ، حسی که توش داری سوزنده تر از آتش هست ، من ضعیفم دعا کنید نشکنم ، دعا کنید بتونم بمونم و دوام بیارم ، من دیگه حوصله نوشتن رو ندارم ، دارم خاموش میشم . فکر میکردم بعد جنوب برای حرف زدن و گفتن یه سری چیزا انرژی داشته باشم ولی فعلا نمیتونم اون حرفا رو بزنم. دعا کنید بتونم گریه کنم . یاد اون روزایی که سرمو رو شونه دوستم میزاشتم و آروم گریه میکردم بخیر،یاد اون روزی که توی وبلاگ نوشتم :

 سر رو شونه هات میزارم ، تا که گریه امو نبینی

نمیخواستم که برنجی ، نمیخواستم که ببینی

الانم برای نرنجیدنش نمیتونم وقتایی که خیلی دلم پره جلوش گریه کنم.

 

فقط یه حرف مهم :

 

اگه فقط یه روزم از زندگیتون مونده برید جنوب رو ببینید.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 یا علی

التماس دعا

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:51 توسط گمگشته|

 

صدای آخرین نفس های خسته اش کم کم به گوش همه میرسه ....... خیلی خسته است ...... توان رفتن همین چند قدم رو هم نداره ....... اگه اطمینان به تمام شدن این چند روز نبود اصلا دیگه ادامه نمی داد ..... خسته است ......زندگیش پر از اتفاقاتی بود که فکرشم نمیکرد .....اما من به اون حسادت میکنم ...... آخه میدونه که چند وقته دیگه زندگیش تموم میشه و راحت میشه ...... آخه میتونه چشماشو ببنده و دیگه به هیچ چیز فکر نکنه....... اما من نمیدونم کی تموم میشه...... آره روزای سال نود داره میره و دیگه برنمیگرده ...... روزای خوشی و نا خوشی ..... غم و شادی ...... روزای پر از اتفاق داره میره ....... از روزایی که خدا نبود تا روزایی که خدا بود و دگر هیچ نبود ........همه میرن و باز میمونم با یه سال جدید ........ سالی که نمیدونم چه اتفاقی میخواد توش بیفته ....... فقط امیدوارم کارای امسال نه خدا رو دور کنه و نه دل حضرت رو بلرزونه....

پس به توکل نام اعظمت :                           بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام دوستان خوبم ؛ حالتون خوبه ؟

 

اول از همه یه عذر خواهی بزرگ به خاطر حدودا یه ماه غیبتم.دوم اینکه اگه جواب ایمیل ندادم و نظرات رو چک نکردم و برای چت آن نبودم ، اصلا قصد بی محلی یا تحویل نگرفتن نبوده و کاملا به خاطر مساعد نبودن حال روحیم بود. نمیدونم چه طور بگم حالم چه جوری بود که نمیتونستم روند عادی زندگیم رو پیش بگیرم.حتی دو هفته پیش یه پست هم نوشتم ولی اصلا حوصله اومدن تو نت و گذاشتن اون رو نداشتم ( البته امروز اون پست رو قبل از این پستی که دارید میخونید با تاریخ دو هفته پیش که نوشته شده بود گذاشتم.میتونید بخونید.). از جنوب که اومده بودم یه بار که اعصابم خیلی خرد بود به داداشم گفتم اونجا آدم چیزایی رو میبینه که وقتی برمیگرده دیگه نمیتونه زندگی کنه. داداشم گفت : آدم با دیدن اون چیزا میتونه زندگی کنه ولی باید جور دیگه ای زندگی کنه. من هنوز درگیر اون جور دیگه ی زندگی هستم. برام دعا کنید که بشه توی این نوع زندگی جدید درست قدم بزارم.

 

 

 

امروز آخرین روز کلاس ها بود و دیگه تا عید سر کلاس نمیریم.آخرین روز برای خیلی ها روز خوبیه ولی برای من نه. من نه از نزدیک شدن عید خوشحالم و نه از تعطیلی. نمیدونم چرا روز آخر سال و شب تولدم اینقدر برام سخته.این دو موقع حالم از هر وقت دیگه ای بدتره.دلم میخواد به تک تک ثانیه ها التماس کنم که نگذرن که تموم نشن.گذشتن عمر وقتی میبینی کار خاصی نکردی خیلی سخته. درسته با گذشتن روزها دارم به اوج جوانی نزدیک میشم ولی بعد از جوانی هم پیری توی راهه.مشکل من مرگ نیست ، من از مرگ نمیترسم.مرگ حتی یکی از آرزوهامه ولی پیر شدن رو دوست ندارم.سال نود سال خوبی نبود.شروعش خیلی بی تفاوت بود ، اصلا نفهمیدم کی شروع شد.بعد با اتفاقای بدی روبه رو شد از عوض شدن محیط درس  گرفته تا قطع رابطه با یک سری آدم ها و  شکست توی یه مسئله مهم زندگی و مرگ دوتا از دوستام و تنهایی و تنهایی و تنهایی  ولی با همه اتفاقات بد ، اتفاق خوب هم بود. بزرگترین اتفاق خوب امسال دوستی با یه نفر بود که شاید در ظاهر فقط یه دوستی باشه ولی خیلی چیزا پشتش هست. نمیدونم یه دفعه چی شد که با اینکه ما اصلا با هم رابطه ای نداشتیم ، یه وقتایی با هم حرف میزدیم. همون حرفای چند دقیقه ای بعضی زنگ تفریح ها کم کم رسید به بعضی وقتا sms   و صبح ها سلام کردن و طولانی تر شدن حرفا و بعد سر کلاس کنار هم نشستن و حرف ها و خنده ها و شیطنت ها و نگاه ها و ... و ما بدون اینکه حس کنیم کی و چه طور با هم دوست شدیم.همین طور که دوستی ما کم کم شکل میگرفت خیلی چیزای دیگه هم برای من اتفاق میفتاد و شکل میگرفت.خودش میگه برای من یه پل بوده تا به خیلی چیزا برسم ولی من میگم اون پل نیست ، پل نیست چون نمیتونم روش پا بزارم و ازش رد شم ، چون نمیتونم بعد از گذشتن برنگردم ، از نظر من اون یه فرشته است ، یه راهنماست که تونست با محبت آروم آروم من رو توی راه بیاره ، اون دست منو و گرفت و بدون اینکه سختی راه رو حس کنم یا اذیت بشم و لج بازی کنم چیزایی رو نشونم داد و بهم گفت که دلم میخواد تا ته این راه رو باهاش برم.جوری که  حتی اگه اون بخواد من نمیخوام دستش رو رها کنم.برای همین میگم پل نیست.پل که دست آدمو نمیگیره ، پل که نمیتونه محبت کنه ، پل که نمیتونه آرام تو رو بالا بکشه. برای همینه که میگم  یه دوستی ساده نیست ، برای همینه که از تموم شدن کلاسا ناراحتم ، برای همینه که دلم براش تنگ میشه ، برای همینه که امشب یاد شب های جنوب افتادم که کنار هم میخوابیدیم و باهم بودیم.برای همینه که نمیتونم جلو اشکمو بگیرم ، برای همینه که میخواستم براش جشن بگیرم که نشد و فقط به یه هدیه و گل کفایت کردم ، برای همینه که امروز از صبح دلم میخواست گریهکنم ولی جلو خودمو گرفتم.چون اون هر کس و هر دوستی نیست.

البته این تغییر فقط در همین حد محدود نمیشه و قراره به درس و حوزه های دیگه هم کشیده بشه.البته ما هم جایی که درس میخونیم  از نظر سطح علمی خوب هست و هم دوتامون هوشمون خوبه و درس رو همون لحظه سر کلاس میفهمیم که این برای رشته ای که میخونیم خیلی خوبه ولی تا حالا تو خونه جدی درس نخوندیم. با این وجود همیشه خوب بودیم.دعا کنید که بتونیم تو سال جدید از همه نظر پیشرفت کنیم و عاقبت به خیر بشیم. امروز حالم خوب نیست و نمیتونم دیگه بنویسم. سعی میکنم  برای سال نو روز آخر پست بزارم.

 

 

امشب میخوای برای بدون من

خیسه چشای نیمه جون من

حرفام نمیشه باورت  ، چی کار کنم خدایا

 

راحت داری میری که بشکنم  عشقم

بزار نگات کنم یه کم شاید باهم بمونه قصه ما

 

به جون تو دیگه نفس نمونده واسه ی من

نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات  داره میمیره

 

نگام نکن بزار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره آخه مهربون باش

خدا ببین چه جوری داره میره

 

آره تو راست میگی که بد شدم

آروم میگی که جون به لب شدم

امشب بمون اگه بری چیزی درست نمیشه

ساده نمیشه بی خبر بری

عشقم بگو نمیشه بگذری از من

بگو کنارمی همیشه

 

تو رو خدا ببین چه حالیم نگو که میری

دلم میخواد که دستمو بگیری

نرو بدون تو شکنجه میشم

 

 

پیشم بمون دیگه چیزی نمیگم آخریشه

کسی واسم شبیه تو نمیشه

بمون الهی من واست بمیرم

 

این متن آهنگ تو راست میگی مرتضی پاشایی که من خیلی دوست دارم.

 

مواظب خوبی هاتون باشید و منو از دعاهاتون خط نزنید و یادتون باشه که :

              پاک ترین هوای دنیا متعلق به لحظه هایی ست که دلمان هوای یکیدیگر را میکند.

 

 به امید دیدار

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 1:4 توسط گمگشته|

 

من برگشتم ...... اما نه برگشتن همیشگی ....... سوغاتی آوردم ولی نه سوغات همیشگی ..... چون رفتم رفتن همیشگی نبود ..... من با پای خودم نرفتم که با پای خودم برگردم ........ این بار فقط یک حس ، یک حس بود که پاهایم رو میکشید ...... من با پاهای استوارم بی اراده رفتم ...... بی اراده رفتم و وقتی رسیدم پایم لرزید ...... آره ، لرزید اما نه از ترس ...... نه از نگرانی ها و دلمشغولی های همیشگی ...... لرزید از دیدن خدا ...... لرزید از حس کردن بوی خون و غربت و عشق ..... آره لرزید ، لرزید از دیدن غیرت ...... لرزید از حس کردن شب های عشق بازی با خدا ..... بی اراده و بی اختیار رفتم و  با زور و جبر برگشتم ...... برگشتم و دلم هوای بوی عاشقی کرده ...... دلم هوای پرچم های فکه کرده ..... دلم هوای خاک طلایی طلائیه کرده ...... دلم هوای بوی عروج معراج الشهدا کرده ...... دلم هوای اشک های شلمچه کرده ....... من دلم هوایی شده و هوای اینجا رو نمیخواد ..... من برنگشتم از روی اراده ...... برگشتم چون راهی نبود ..... برگشتم چون لیاقت موندن نداشتم ....... ولی خوشحالم که بالاخره یه بار حس کردم که خدا بود و خدا بود و خدا بود.....

پس به توکل نام اعظمت :                           بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام دوستای خوبم، حالتون خوبه ؟

 

من بین خوبی و بدی گیر کردم . توی پست قبل نوشتم شنبه دوستام میرن جنوب و من نمیرم که عادت کنم نبینمشون ولی منم رفتم . هنوز برام مثل یه خوابه ، مثل خوابه که رفتم و برگشتم. دو روز به رفتن بچه ها جور شد که منم برم. نمیدونم چه جوری بگم جنوب چه جوری بود . نمیدونم چه جوری بگم دلم داره میترکه ، حالم جوریه که دارم خفه میشم ولی نمیتونم حرفی بزنم . جوریه هست که با گریه و داد و بیداد خوب نمیشه.

 

مکه برای شما

فکه برای من

بال نمیخواهم

همین پوتین های خاکی

میتواند مرا به آسمان ببرد.

                                          ( شهید آوینی)

 

اینقدر خاطره زیاده که نمیدونم از کجاش شروع کنم . به مرور زمان همه اش رو می نویسم .

 

توی راه رفتن که با قطار میرفتیم خیلی شوخی و خنده کردیم. برای یکی از دوستام تولد گرفتیم.نمی فهمیدم کجا دارم میرم . توی پست قبل گفتم دلم برای یک از دوستام خیلی تنگ میشه. صبح شنبه با خودم گفتم دیگه دلم تنگ نمیشه، الان دیگه حواسم فقط به حال و هوای جایی که میخوام ببینم .

باهاش خداحافظی نکردم چون فکر میکردم که هست ولی از قطار توی اندیمشک پیاده شدیم حس کردم که دیگه نیست. دلم براش تنگ میشد ، دلم برای خنده هامون و حرفامون ، برای شعر هایی که می نوشتیم ، برای نگاهاش ، برای لحظه هایی که دست همدیگه رو میگرفتیم ، برای لحظه هایی که دستش رو حلقه میکرد دور گردنم ، برای لحظه هایی که سرم رو شونه هاش بود خیلی تنگ میشد.توی راه رفتن حالم بد بود سرمو گذاشتم رو پاهاش ، دستشو محکم گرفتم به شوخی گفت : مگه دست من عروسکت هست که اینقدر محکم فشارش میدی ؟ شب زودتر خوابیدم یعنی اون به زور بردم و منو خواباند.فکر میکرد خوابم ولی وقتی میومد تو کوپه که بهم سر بزنه ، متوجه میشدم. فقط شب که خوابیدیم  خوابم برد.لحظه ای که چشمامو باز کردم  دیدم نیست . دست خودم نبود ولی دلم لرزید. عین بچه هایی که یه دفعه جای خالی مامانشون رو میبینن ولی من جای خالی مامانمو ندیدم . من ترسیدم چون یه بار تجربه کردم وقتی رو که خوابیدم و فکر کردم دوستم هم خوابه وقتی بیدار شدم جاش خالی بود و من فکر کردم که برمیگرده ولی برنگشت و جای خالی اون تا ابد خالی می مونه هم تو قلب من و هم در واقعیت . حالا می ترسم ، از هر جای خالی می ترسم. می ترسم که پر نشه. شبش که تو کوپه تنها بودیم گفت : چقدر خوبه که هستی و یه همراه خوب هست. اون لحظه درست نفهمیدم چی میگه.حالا که سفر تموم شده میفهمم که برای منم چه قدر خوب بود که یه دوست خوب و با ایمان باهام بود. اون اولین دوستی هست که با شناخت درست انتخابش کردم . فقط امیدوارم بچه بازی هام اذیتش نکنه. گرچه اونجا که رسیدیم شرایط جوری بود که همیشه باهم نبودیم ، نه به خاطر اینکه مشکلی داشتیم به خاطر اینکه توی مناطق هر کس دلش میخواد با خدای خودش خلوت کنه و تنها باشه. که البته یه جاهایی هم با هم بودیم ، مثل دهلاویه که واقعا شانس آوردم چون توی دهلاویه که بودیم یه لحظه حس کردم  سرم درد میکنه اما به روی خودم نیاوردم تا وقتی توی ساختمان رفتیم و داشتیم یه کلیپ رو میدیدیم یه دفعه سرم گیج رفت که دوستم منو نشاند ولی وقتی خواستم بلند بشم سرم گیج رفت و داشتم میخوردم زمین که به لطف صندلی های جلوم و دوستم که پیشم بود چیزی نشد.توی شلمچه هم خیلی حس عجیبی بود و روی خاک ها نشسته بودم و تو حال خودم بودم که یه ذره که گذشت دوستم هم که تنها نشسته بود اومد پیشم سرش گذاشت روی پام و شروع کرد گریه کردن.منم با شنیدن گریه اش گریه ام اوج گرفت.وقتی اون آروم شد نوبت من بود که آروم نشم و ادامه بدم. توی شلمچه و اروند که بودیم یه نامه نوشتم انداختم توی آب . داشتم میگفتم که توی مناطق زیاد باهم نبودیم و همین باعث میشد که با اینکه با هم رفته بودیم دلم براش تنگ بشه. همه خاطرات خوب بود و قشنگ ولی فقط سه  بدی داشت.سه شنبه شب توی پادگان حمید بودیم که شب یه دفعه حال دوستم بد شد و لرز کرد.علاوه بر سوییشرت خودش سه تا پتو روش انداختم ولی بازم میگفت سرده.خدا رو شکر چند دقیقه بعدش که دستم رو سرش گذاشتم که ببینم تب داره یا نه آروم شده بود. خودم خیلی خسته بودم برای همین سریع خوابم برد .صبح که بیدار شدم دوباره دیدم جاش خالیه.ایندفعه چون شب حالش بد بود واقعا ترسیدم ولی رفته بود وضو بگیره.دومیش هم این بود که وقتی از شوش دانیال اومدیم سوار اتوبوس شدیم.من جلوتر از بقیه بودم و مفاتیح رو باز کردم که دعا بخونم.بعد هم بچه داشتن بستنی پخش میکردن که یه دفعه یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت اون قرصی که داشتی کوش ؟ دوستم حالش بد شده بود. خیلی حالش بد بود منم خیلی هول شدم.قرصی که دست خودم بود رو پیدا نکردم و از یکی دیگه از بچه ها گرفتم.بعد رفتم قرص رو بهش بدم که دیدم از شدت درد اشکاش دراومده .به زور قرص رو بهش دادم و آب به صورتش زدم و چفیه رو خیس کردم و انداختم رو صورتش.حالش خیلی بد بود و حال منم با دیدنش هر لحظه بدتر میشد. یه کم که آروم شد به زور یه تکه کوچیک بیسکویت بهش دادم و دراز کشید.همون طور که خوابیده بود دست همدیگه رو گرفته بودیم. وقتی خواستم یه چیزی زیر سرش بزارم که بخوابه ، ازم خواست عطرش رو بدم دستش.عطر فوق العاده ای بود.تا یه روز بوی عطرش رو توی دستم حس میکردم. یه دفعه نمیدونم چرا ولی بغضم ترکید ، دیگه نمیدونستم چی کار باید بکنم که حالش خوب بشه. یکی از کمترین لحظه هایی تو زندگیم بود که از ته دلم از خدا میخواستم یه کاری بکنه. دوستم پرسید چقدر راه مونده که یکی دیگه از بچه های اکیپمون گفت تو نمیخواد با این چشما بیای جلو. من جوابشو میدم. دفعه بعدش تو راه برگشت توی قطار بود که چون چند وقت به خاطر یه مسئله ای که مجبور بودم تحمل کنم ناراحت بودم باهاش قهر کردم وقتی اومد بیرون کوپه که بپرسه چی شده و شروع کردیم حرف زدن، حرفی زد که منم همیشه به بقیه میگفتم .اونم اینکه حرفو همون وقت که ناراحتی باید بزنی که جمع نشه و بعدا یه دفعه سر باز کنه. بعد حرفمو زدم و رفتیم تو کوپه که بقیه بچه ها رفتن که یه چیزی بخرن  . با حرف من خیلی رفت تو خودش و خواستم یه جوری بیارمش بیرون که  به خاطر اون مشکل و ناراحتی خودش شروع کرد به گریه کردن. وقتی صداش رفت بالا و گریه کرد منم بغضمو ترکید و داد میزدم و حرف میزدم . نمیخواستم سرش داد بزنم ولی دست خودم نبود ، داشتم میترکیدم و نه میتونستم جلو گریه ام رو بگیرم و نه  حرفم رو قطع کنم. بدترین اتفاقی بود که در طول سفر افتاد. نمیتونم بیشتر بگم چی شد چون خیلی خصوصی هست. و آخرین اتفاق بد هم وقتی بود که سومین بار حالش بد شد ، بعد از نماز مغرب و اعشا که سرش درد گرفت و  تا آخر شب هم بد بود ، بازم مثل دفعه قبل دیگه نمیدونستم چی کار کنم که خوب بشه . هر کاری که عقلم میرسید انجام دادم. آخر شب حالش بهتر شد و تازه اون موقع بود که  متوجه سردرد خودم شدم که از همون موقع تا حالا که پست رو مینویسم قطع نشده ولی نباید به روی خودم می آوردم چون وقتش نبود و به اندازه کافی دوستم حالش بد بود. شب خواستم بیدار بمونم که نشد چون حالم بد بود .البته بین خواب و بیداری بودم ولی خوبیش این بود که حداقل آبجیش پیشش بود و اگه حالش بد میشد میتونست بهم بگه.وقتی رسیدیم تهران هنوز حالش بد بود. همین جا میخوام بگم براش دعا کنید که خوب بشه چون اگه ضعیف بشه خیلی براش بده.

 

چیزایی که نوشتم یه قسمت از خاطرات دوستانه بود ولی اصل این سفر حال و هوای جنوب و کاری بود که شهدا با ما کردن . ولی من الان نتوان نوشتن اتفاقات رو ندارم.هنوز حس میکنم که روی خاک های شلمچه نشستم.تنها جمله ای که میتونم الان بگم اینه که :

 

و خدا بود و دگر هیچ نبود.

 

 

همه شعرایی که می خوندیم قشنگ بودن ولی من دوتاشون رو از همه بیشتر دوست دارم.هنوزم شبا قبل خواب با خودم میخونم.یکی مسافرای حرم هست ولی من الان یکی دیگه رو میخوام بنویسم :

 

آی شهیدا یه عمره دل من تنگه براتون

هنوزم توی گوشم میپیچه سوز صداتون

دلای شما با صفا بود / مسافر راه خدا بود / کبوتر کرب و بلا بود

پر از عطر شماهاست خاک مجنون ، دو کوهه ، فکه ، چزابه ، کارون

ما تو دنیای خاکی اسیریم همرنگ مرداب

شما اما تو باغ بهشتید مهمون ارباب

با شما دلم پر میگیره ، عاشقی رو از سر میگیره ، جا کنار دلبر میگیره

با علی اکبرای خمینی ، میشه دل خرج شور حسینی

 

                                                             (آقام آقام آقام حسین)

با دلی کربلایی همیشه یار حسینیم

توی شب های هیئت به یاد ماه خمینیم

ماییم و مسیر شهادت ، در سایه سبز ولایت ، تا لحظه سرخ شهادت

همیشه با ولایت می مونیم

از شکوه شهادت میخونیم

 

                                                            (آقام آقام آقام حسین)

دلا چشم انتظار طلوع خورشید نور

تشنه ی لحظه های زلال روز ظهور

توی این شب های بی ستاره ، دل عاشقا بی قراره ، آسمون چشما میباره

زخمی درد و داغ صدامون ، ندبه خون فراغ دلامون

 

یه سری حرفا هست که شاید اینجا جایی برای زدنش نباشه ، باید یه جای مناسب پیدا کنم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

مواظب خوبی هاتون باشید و منو از دعاهاتون خط نزنید و یادتون باشه :

                     هر رفتنی رسیدن نیست ، اما برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست.

 

به امید دیدار

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:0 توسط گمگشته|

 

دلم گرفته اما نه برای خودم ..... این بار هم که مینویسم گریه میکنم ولی نه برای خودم ...... این بار برای غربت آدمای خوب گریه میکنم ....... برای کم رنگ شدن یاد کسایی که اگه اسم اونا مرد بود ، این روزا به هیچ کس نمیشه گفت مرد ....... این روزا اگر هم گاهی اشکم برای خودمه به خاطر این هست که دیر شناختم ........ به خاطر اینه که به کسایی دل بستم که خیلی ارزش کارای منو نداشتن...... به خاطر اینه که اعتراف به هدر رفتن محبت سخته ....... این روزا دارم کم کم دل میکنم ...... آدمای دورم هنوز نمیدونن که من دارم فراموش میکنم ...... فقط تو بدون ....... فقط تو بدون و به حرمت رازهای بینمون کمکم کن...... من پشتم فقط به تو گرمه ....... تنها امیدم ، نا امیدوم نکن.......

پس به توکل نام اعظمت :                         بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام ؛ چه خبر ؟

 

من این روزا خیلی حالم جالب نیست برای همین زیاد ازش حرفی نمیزنم.اول از همه بگم که دفعه قبل که اومدم کامنت ها رو چک کنم دیدم همه به جز دوتا خصوصی هستن ، خیلی جالبه.البته خیلی خوشحال شدم که بعضیا خصوصی گذاشته بودن.

در ضمن دوتا پست آخر رو هم یکی از دوستام خونده که واقعا خوشحال شدم.مخصوصا دفعه اول که اصلا فکر نمیکردم وقتی آدرس وب رو میدم حتی یه بار هم به وبلاگ سر بزنه.اصلا وقتی بهم گفت سر زده کف کرده بودم.دومین بار هم خیلی خوشحال شدم که این کارش فقط یه اتفاق نبوده.

حرف دل : 

از وقتی یادم میاد به خاطر دوستام هر کاری کردم ، حتی خیلی بیشتر از اون قدری که اونا این کار رو میکردن.ولی وقتی آدم دوستای خوبی داره ، هر روز کشش بیشتری به رفاقت و معرفت کردن پیدا میکنه .

اما موقع هایی پیش میاد که یا آدمی کنارت نیست که ارزش معرفتت رو بفهمه یا کسی هست و اون تو رو در نظر نمیگیره.الان هر دو نوع این آدما اطرافم هست.در طول روز خیلی سعی میکنم که به این موضوع فکر نکنم و خودم رو کنترل میکنم که اعصابم جلو بقیه بهم نریزه ولی واقعیت اینه که  هر لحظه تنهایی تو ذهنم هست . واقعیت اینه که هر شب قبل از خواب بی صدا گریه میکنم اما خیلی کم چون فقط میخوام در حدی باشه که جلو منفجر شدنم رو بگیره. اما امروز وقتی شروع کردم به تایپ کردن حرفام دیگه تسلطی روی گریه هام ندارم .هم زمان به یکی از دوستام هم اس ام اس میدم . شاید تنها کسی که این روزا میفهمه حالم بده  و حرفم رو میفهمه اون باشه. بعضی وقتا خجالت میکشم که خیلی وقتشو میگیرم، آخه اون هم خودش به اندازه کافی مشکل و ناراحتی داره و هم خیلی وقتا میخواد درس بخونه و کلی کار داره که من مزاحمش میشم. اما بازم به معرفت اون ، سر کلاس وقتی یه دفعه میرم تو خودم فقط اون هست که میفهمه حالم بده.یه وقتایی اون حالش بده و یه وقتایی من ، من از اون میخوام که حالش خوب باشه و اون از من میخواد. به خاطر همدیگه سعی میکنیم حالمون خوب باشه. شاید برای همینه که کلاس قابل تحمل هست. خیلی وقتا هم با شیطنت هام اذیتش میکنم ولی واقعا خوشحال که پیشم هست.خیلی وقتا وقتی سرم پایین هست و ناراحتم دستم رو میگیره و خیلی وقتا هم من این کار رو میکنم . توی اون لحظه فکر اینکه هنوز یه آدم با معرفت تو دنیا هست خیلی آدمو آروم میکنه.الانم فقط مشکلم رو تونستم به اون بگم که چقدر تنهایی اذیتم میکنه. دلم میخواد بچه ها تا آخر ترم جوری باشن که مجبور نشیم نوع نشستن ها رو عوض کنیم. تازه میخوایم دکوراسیون اطرافمون رو تغییر بدیم. که یکی از تغییرات فکر کنم خیلی جالب باشه.

به اندازه کافی اذیتش میکنم برای همین یه بار که حالم خیلی بد بود سرمو رو شونه اش گذاشتم که متوجه نشه که حالم بده ، نمیخواستم وسط حواسش پرت بشه گرچه فکر کنم بازم اذیت میشد ولی بهتر از این بود که از نگاهم متوجه بشه که حالم چقدر بده. آروم تر که شدم سرمو برداشتم. حس خیلی خوبی بود ، فقط میخوام همینو بگم. دقیقا مثل این شعر:

 

سر رو شونه هات میزارم تا که گریه امو نبینی

نمیخواستم که بفهمی ، نمیخواستم که ببینی

گریه های بی صدامو ، اشکای بی انتهامو

 

البته با این تفاوت که من و اون فقط یه دوستیم. ولی این حس تنهایی و تصمیمی که گرفتم اذیتم میکنه. سخته که بخوای کسایی رو که دوست داری فراموش کنی یا حداقل حساسیتت رو نسبت بهشون کم کنی.

شنبه هفته بعد دوستام میرن جنوب ، خیلی دلم میخواد باهاشون برم ولی یه فرصت خوبیه که عادت کنم چند روز نبینمشون. ولی هم از ته دلم میخوام برم جنوب و هم دلم براشون تنگ میشه. 5 روز خیلی زیاده برای ندیدنشون. از همین الان دلم تنگ میشه ، مخصوصا که کلاس بدون اونا اصلا قابل تحمل نیست.ولی بهتره که دعا کنم که سالم برن و سالم برگردن.اوضاع وقتی بدتر میشه که نمیتونم توی این مدت باهاشون تلفنی حرف بزنم.حتی به اندازه ای که بتونم بپرسم کجان و حالشون خوبه یا نه .اما بازم از خدا میخوام که این 5 روز زود بگذره و منم بتونم تحمل کنم. نمیدونم با این حس چه طوری میخوام حساسیتم رو بهشون کم کنم.

دیشب قرآن رو باز کردم یه آیه ای اومد که خیلی امیدوارم کرد ، فقط امیدوارم این آیه در مورد اون آدم اصلی درست پیش بره.

 

از این راهرو یک نفر رد شده

که عطرش همونه که تو میزنی

برای به زانو درآوردنم

تو از مرگ حتی جلو میزنی

از این راهرو یک نفر رد شده

مثل وقتایی که تو ناراحتی

نفس میکشم با تمام وجود

عجب عطر خوبی زده لعنتی

یه جوری دلم تنگ میشه برات

محال بتونی تصور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پر کنی

یه جوری دلم تنگ میشه برات

محال بتونی تصور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پر کنی

صدات میکنم تا همه بشنون

جواب صدام غیر پژواک نیست

من اون قدر شکسته ام حس میکنم

که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

صدات میکنم تا همه بشنون

جواب صدام غیر پژواک نیست

من اون قدر شکسته ام حس میکنم

که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

 

خدایا کمکم کن ، دیگه تحملم تموم شده ، چرا نمیگذره این روزا ، چرا دیگه گریه اثر نداره ، چرا نمیتونم این قدری گریه کنم که آروم بشم ، چرا خدا

 

دارم میمیرم خدا ......

 

دلم میخواست به اصلی ترین آدم زندگیم بگم :

منم شبی به خاطره ها تبذیل می شوم

خط میخورم ز هستی و تعطیل میشوم

مرا به خاطره ها ، نه !

به خاطرت بسپار.....!!!

 

 

 

مواظب خوبی هاتون باشید و برام خیلی دعا کنید که خیلی محتاجم و یادتون باشه که :

 

آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هراسی از فراموشی نیست چرا که جاودانند.

                                                                                                          (کوروش کبیر)

                                                          

                                                                به امید دیدار

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:36 توسط گمگشته|

 

با همه بدی ها و اشتباهام ، با همه غرور و بداخلاقی هام ، با همه چیزایی که داشتم و تو رو ازم دور میکرد ؛ برگشتم....... یعنی میخوام که برگردم...... نمیدونم هنوز دوستم داری یانه ...... نمیدونم هنوز در خونه ات روم بازه یا که بستی و یه قفل بزرگ بهش زدی ...... که حتی اگه این کارو هم کرده باشی حق داری ..... که  حتی اگه نخوای دیگه منو ببینی هم حق داری ..... حق داری که منو دیگه نبینی ولی خواهش میکنم منو برنگردون ..... من با یه عالمه امید از  یه راه دوری که توش اسم تو هم نبود اومدم ..... من از جایی اومدم که کسی حواسش به تو نیست ...... که کسی تو رو نمیبینه ...... چه جوری بگم پشیمونم که باور کنی عین دفعه های قبل نیست ....... چه جوری بگم بهت احتیاج دارم ...... منو از خودت نرنجون ...... آخه میدونی چیه ...... من با همه ادعام تنها موندم ...... دستام خالی خالیه ...... آخه میدونی چیه ....... من به جز تو کسی رو ندارم.....

پس به توکل نام اعظمت :                           بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام دوستای خوبم ؛

 

حالتون خوبه ؟ حال من .... خودتون میفهمید. ازتون میخوام حرفای امروز رو از هر دفعه با دقت تر بخونید، امروز روز آشتی با یه دوست قدیمی هست البته اون هنوز جواب نداده ولی من حاضرم تا آخر دنیا منتش رو بکشم.

فقط قبلش بگم که خودتون بهتر میدونید که شنبه 22 بهمن هست و راهپیمایی . کسایی که منو میشناسن خوب میدونن که  راهپیمایی چقدر برام مهمه . که امسال به خاطر یه سری اتفاقات خیلی مهم تر هم شده.ازتون میخوام اهل هر گروه و حزبی که هستین ، به هر صراطی که مستقیم هستین و نیستین به خاطر ایران ، به خاطر کشورمون ، به خاطر پرچم سه رنگمون ، به خاطر الله ای که وسط پرچممون هست ، به خاط مردممون ، به خاطر شهیدامون ، به خاطر هر چیزی که میشه اسمش رو گذاشت متعلق به ایران و ایرانی توی راهپیمایی شرکت کنید.

پیشاپیش هم میگم که :

 

22 بهمن روز افتخار ایران و ایرانی مبارک باد.

 

 

من امروز چیزی رو دیدم که اگه بخوام با عقاید همیشگی به آن نگاه کنم چیز خاصی نیست ولی اگه بخوام برای یه بارم که شده با خودم صادق باشم چیز عجیب و مهمی بود. چند وقت پیش اسم یه مستند رو شنیدم به اسم مهار نشده و یه قسمت هاییش رو دانلود کردم و دیدم امروز توی یه مراسمی تهیه کننده و کارگردانش رو دیدم و اون مستند کامل به دستم رسید.امروز صبح اون رو کامل دیدم ، بعد از اون بار هم زیاد توی فکر نرفتم ولی از ساعت سه و نیم بعد از ظهر تا الان سه بار این مستند رو دیدم. دارم حس میکنم مغزم منفجر میشه. اینقدر فکر و حرف تو ذهنم هست که انگار میخواد از گوش و چشمم بزنه بیرون. من از روز اول زندگیم ایران رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت. ولی حس امروزم یه دوست داشتن دیگه است... عشق من به ایران جوری نیست که بتونم برای کسی توصیف کنم ، فقط همین قدر بگم که اسم ایران هم منو به مرز جنون میکشه چه برسه به اینکه میدونم یه ایرانی هستم و هر روز روی این خاک پا میزارم ...

امروز این فیلمی که دیدم کاری کرد که میخوام یه اعترافی بکنم...البته قبلش بگم که اگه خیلی های دیگه این فیلم رو ببینن ممکنه همچین نظری نداشته باشن...

من توی این مدتی که فهمیدم کی هستم و به خیال خودم خواستم جدی زندگی کنم ، در مورد همه  مسائل تحقیق میکردم و هر کتاب و خبری رو میخوندم که  با افکار همه آشنا بشم. حالا چه از نظر علمی ، اقتصادی ، مذهبی ، فرهنگی و چه سیاسی . برای اینکه بتوانم ادعا کنم که از نسل امروزم و روشن فکرم خیلی سختی کشیدم. به نسبت سنم خودم درگیر کارایی کردم که واقعا لازم نبود. بی انصافی نمیکنم توی خیلی مسائل موفق بودم ولی متاسفانه توی مهم ترین مساله زندگی ...

سخته که  بخوام بعد از این همه وقت بگم که باختم .... راستش وقتی خدا نباشه ، همه چیز مجازه ...

خیلی وقت بود که فکر میکردم همه حق با منه ، همه چیز مجازه ، همه چیز مال منه  اما نبود . موقع انتخاب بین حق و باطل با همه اطمینان رفتم طرفی که  در اصل باطل بود و برای من حق مطلق . چند وقتی بود شک کردم به راست بودن راهم ، به آدمای دورم ، به اتفاقات ، به مشکل هایی که آوار میشد رو سرمون ... اما یه بار نخواستم به خودم جرات بدم که پشت سرم رو نگاه کنم که شاید یه درصد فقط یه درصد من راه رو اشتباه اومده بودم. این قدر مغرور بودم که فکر میکردم دلیل اینکه آدمای راهم کم میشن بی عقل بودن و خریت اوناست نه اشتباه بودن مسیر. حالا فهمیدم که راه اشتباهه ، وقتی پشت سرمو نگاه کردم دیدم خیلی راه برای برگشت هست. مطمئن نیستم چقدر راهو میتونم برگردم ولی میدونم میخوام برگردم . گر چه پاهام خیلی خسته است ولی یه احساس ، یه احساس خوب به کسایی که تا حالا فکر میکردم راهشون اشتباهه و دوستشون نداشتم کمکم میکنه . یه احساس و یه دعا ، یه دعایی که فکر کنم هنوز پشتم هست. امیدوارم اشتباه نکرده باشم. اگه دعای اون باشه ، اگه دعای امثال دایی ام پشتم باشه. اگه دعای کسایی که خونشون رو برای ایران ریختن پشتم باشه من برمیگردم. سخته ولی خسته شدم از راه اشتباه .برمیگردم ، اینقدر میرم جلو و منت کشی میکنم که خدا ببخشه ، شاید وقتی اون نباشه همه چیز مجاز باشه ولی وقتی هم که هست ، همه چیز بهترینش برای تو هست... دلم میخواد بهترین رو از خودش بخوام...

 

 

یه دوستی دارم که جز آدمایی هست که راهو درست رفتن ، توی دوستای من اینجور آدما کمه. نمیدونم چرا خیلی راحت خیلی چیزا رو بهش گفتم قبلا با دوستای صمیمی ام هم خیلی راحت حرف نمیزدم. از اینکه باهاش راحتم اصلا ناراحت نیستم ، چون شاید اگه حرفای اون نبود با دیدن این فیلم نسبت به خیلی چیزا نظرم عوض نمیشد. دیروز (چهارشنبه ) یه حرفی بهم زد ، گفت :

 

برای زندگی کردن باید عاشق بود.

 

فقط امیدوارم این حس عجیب یه عشق واقعی باشه به خود خودش .

 

من خدایی دارم که در این نزدیکی است

مهربان ، خوب ، قشنگ

چهره اش نورانی است

گاه گاهی سخنی می گوید با دل کوچک من

او مرا می فهمد ، او مرا می خواند

نام او ذکر من است

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم

آن زمان رقص کنان می خندم ، که خدا یار من است

که خدا در همه جا یاد من است

 

                                                    او خدایی است که مرا می خواهد ...

 

 

 

دلم میخواد برای اولین بار از ته دلم دعا کنم که امام زمان بیاد.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

مواظب خوبی هاتون باشید و برای من خیلی دعا کنید که توی این موقعیت واقعا بهش احتیاج دارم و یادتون باشه که :

 

اگه با خدا گل یا پوچ بازی کنید ، همیشه برنده  هستید چون دست های خدا هیچ وقت خالی نیست.

                                                                                                                           (نا شناس)

 

 

به امید دیدار

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 15:9 توسط گمگشته|

 

دیگه بزرگ شدم ...... یه روزی به هر مشکلی که میخوردم ...... اگه حل نمیشد سریع بع تو گیر میدادم .....ولی الان ...... آره اعتراف سختیه ولی واقعیته که بگم ....... هر چیزی که شد تقصیر خودم بود.... تو کم هوامو نداشتی ..... خودمونیم گرچه یادم نمیره یه وقتایی تو هم خسته شدی و کشیدی کنار..... گرچه اون روزایی که فقط من و میدونم و تو یادم نمیره.......روزایی که من بودم و تو ، تو بودی و من ........کنار کشیدی و ..... من موندم و من ...... ولی کارم از گلایه گذشته ...... از حق نگذریم خیلی وقتا هم هوامو داشتی ......این بار نه از تو ......از خودمه که خسته شدم ...... از اشتباه دوباره ....... از راه یه بار رفته ...... نمیخوام بگم چی کار کنی ...... نمیخوام بگم چی بشه ...... ولی فقط یه چیز ...... خواهش میکنم دیگه از این بدتر نشه ........ میدونم دست تو نبود که این اتفاقا افتاد ...... دست منم نبود ....... ولی دست تو هست که بدتر نشه ....... این روزا کارم از امید و آرزو گذشته ...... کارم از گریه و زاری گذشته ........ میخوام بلند شم .... برای جبران دیره ولی حداقل نزار بدتر بشه ...... من با این روزا کنار میام .....یعنی مجبورم کنار بیام ولی آخرین خواهشم رو گوش کن ...... نزار باورم بشه که این روزایی که بهش میگم خاطره خیاله...فقط خیال

پس به توکل نام اعظمت :                          بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام دوستای خوبم ؛

حالتون خوبه ؟ من برگشتم . این روزا دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. یاد روزایی افتادم که وقتی پست میزاشتم اشکم کیبورد رو خیس میکرد.یاد روزایی که مینوشتم و خالی میشدم. اون روزا حرفام رو با گریه مینوشتم و یه سری آدم ها اومد وخوندن و بدون این که همدیگه رو بشناسیم کمکم کردن که بگذره این گریه ها. وبلاگ تنهای من ، من برگشتم ، خسته تر از همیشه ، داغون تر از قبل ، بازم مینویسم ...نمیدونم این بار میخواد آخرش چی بشه ولی مینویسم...

 

 

بچه ها حرفای امروزم رو بخونید و بگین که چی کار کنم ؟

روزای خوبی داشتیم ، روزایی که قدرشو ندونستم. اتفاقایی افتاد که نه تقصیر من بود و نه اون . ترکش های جنگ اون و یکی دیگه صاف اومد وسط رابطه من و اون. بهم خورد. قهر نکردیم ، دعوا نکردیم ، هیچ حرفی نزدیم ولی سرد شد ، برف اومد ، رابطه مون یخ زد، من سرمایی بودم ، از سرما بدم میومد ، هر چه قدر خواستم محکم باشم  نشد ، بعد دو هفته بغضم ترکید ، هوا سرد بود ولی گریه ی من طوفان به پا کرد ، یه متریش گریه کردم ، صاف تو چشمام نگاه کرد و نفهمید به خاطر اون گریه میکنم ، گریه ام رو دید و نفهمید ، از سردی هوا اشک منم یخ زد و دیگه اشکی نیومد ، روزای وحشتناکی بود ، روزایی که همه دوستیمون خلاصه میشد توی سلام و خداحافظی که من پیشقدم میشدم و اون با زور جواب میداد ، نمیدونم چی باعث شده بود که همون خداحافظی سرد بمونه ، بعد از دو روز خداحافظی هامون طولانی شد ، نه با حرف. من میگفتم خداحافظ اونم میگفت خداحافظ و دست میدادیم ، بعد دستای همو نگه میداشتیم و بدون هیچ حرفی تو چشمای هم نگاه میکردیم، یه سکوت سنگین با یه عالمه حرف که دیگه تو چشمامون جایی براشون نبود و داد میزدن که میخوان سر باز کنن ، بعد با یه لبخند تلخ دستامون جدا میشد و میرفتیم خونه هامون. بعدش یه  روز شد که بعد از یه ماه یه حرف به جز خداحافظی زدیم. روز خوبی بود و بعدش دوباره همه چیز سرد شد، نه به سردیه اون یه ماه ولی سرده...

این روزا حالش بده ، کاری از دستم برنمیاد و این خودش خیلی عذاب آور هست و من فقط بهش میگم خوبی ؟ و اون میگه آره؛ هوش زیادی نمیخواد فهمیدن اینکه دروغ میگه...

یکی بود که این جور موقع ها  میگفت : بگو خداحافظ و تمومش کن . منم یه بار فکر کردم که بگم خداحافظ و تموم بشه ولی بعد از چند ثانیه دیدم که این وضع بهتر از بهم خوردن دوستیمون هست ، شاید یه روز بتونم دوباره درستش کنم.

یکی دیگه میگفت : با هم حرف بزنید، خیلی وقتا دو طرف منتظر یه حرف کوچیک هستن که برگردن و همه چیز رو فراموش کنن.شاید اونم منتظر یه حرفه. راست میگفت ولی نه در مورد من و اون.من شاید منتظر یه حرف باشم ولی اگه اون بود تا حالا با نگاهم و بعضی اس ام اسام هزار تا حرف بهش گفتم.

 

این متن آهنگ صدام کن علی لهراسبی هست.توی آلبوم جدیدیشه که من خیلی خوشم اومد:

 صدام کن این دمه آخر

آخه فردا دیگه دیره

آخه فردا دیگه نیستم

کسی جامو .........

خداحافظ که دلگیرم

سراغت رو ، نه ، نمیگیرم

ببین گفتم خداحافظ

یه کاری کن دارم میرم

یه کاری کن ، بزار حتی

بمونم ، تو بهم بد کن

پشیمون میشم از رفتن

بیا راه منو سد کن

واسه رفتن بگو دیره

بگو شب، دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم

چرا گریه ات نمیگیره

چرا با چشمای گریون

میخوام باشم یه سرگردون

پاشو این لحظه حساسه

یه جوری منو برگردون ، برگردون ، برگردون

یه کاری کن ، بزار حتی

بمونم ، تو بهم بد کن

پشیمون میشم از رفتن

بیا راه منو سد کن

واسه رفتن بگو دیره

بگو شب، دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم

چرا گریه ات نمیگیره

بهم چیزی بگو حتی

بگو بدکردی ، بی رحمی

یه کاری کن ، دارم میرم

چرا اینو نمیفهمی

نمیفهمی چرا بی تو

من از شب گریه ها خیسم

اگه رفتم ، گناهش رو

باید پای کی بنویسم

اولین باری که آهنگ و شنیدم ناخداگاه گریه ام گرفت. 

میخوام یه چیزی بگم ، حالم بده ، خیلی بده ، اینقدری بد که دیگه چاره اش گریه نیست، چاره اش حتی ده ها روز پشت هم گریه کردن نیست ، دیدی بعضی وقتا یه عمری یه عالمه اتفاق میفته و تحمل میکنی ولی یه دفعه یه جوری سرباز میکنه ، دیدی وقتی یه عمری همه چیزو انکار میکنی و یه دفعه که به خودت میای میبینی چی بوده این مشکلات. سه شنبه توی  اولین جلسه کلاس یکی  از درس های تخصصی با یکی از بچه ها خیلی خندیدیم.کل ساعت به درودیوار و هرچیز چرتی خندیدیم.یکی از دوستام که نزدیکمون نشسته بود همش برمیگشت و نگاهمون میکرد و مونده بود که به چی اینقدر میخندم.خواستم براش توضیح بدم ولی منظورم رو نفهمید ، هیچ کس نمیفهمه. هیچ کس نمیفهمه که خنده ها و شیطنت ها دلیل دلخوشی نیست، من اینقدر داغون و خسته ام که دیگه حتی انرژی گریه کردن رو هم ندارم.روزای اول خواستم گریه کنم ، دیدم فایده نداره ، رفتم تو خودم .اینقدری که نه حرف میزدم و نه میخندیدم و نه گریه، به هیچ چیز واکنش نمی دادم ولی  دوستام به جای اینکه بفهمن چه حالی دارم یه جور دیگه فکر کردن، باد برام خبر آورد که اونا فکر میکنن میخوام براشون ژست بگیرم و بگم که خیلی باحالم برای همین خودم رو کلافه و تافته جدا بافته از اونا نشون بدم. منم برای همین دیگه آروم نیستم ، با همه ناراحتی هام میخندم ، نمیدونید  تظاهر به شادی و  خنده چقدر بده ، چقدر سخته ولی این روزا تنها راهمه. نمیدونم تا کی میتونم ، نمیدونم این آرامش قبل از طوفان تا کی دوام میاره. بدیش اینه که دلم میخواد زندگی کنم ، دلم میخواد برگردم و جون بگیرم ، دلم میخواد دوباره کمرم رو راست کنم ولی نمیدونم چه جوری خودمو خالی کنم.چهارشنبه دوستام رفتن توچال ، با بهانه نرفتم و اومدم خونه که چند ساعت تو تنهایی خودم گریه کنم ولی دیگه گریه ام نمیگیره ، دیگه بلد نیستم داد بزنم ، دیگه نیستم مشت به در و دیوار بزنم...

 

این متن آهنگ عذاب دوست داشتن علی لهراسبی هست:

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

تو رو نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم ، چه دیر تر شناختم

تو با منی و بی توام ، ببین چه گریه آوره

سکوت کن ، سکوت کن ، سکوت حرف آخره

بمون که بی تو زندگی ،تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن ، تلافیه گناهمه

ببین چه سرد و بی صدا ، ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم، به دست باد دادم

به موندن تو عاشقم، به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه عاشقانه زیستم، چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

 

شما رو نمیدونم ولی خودم یه حس عجیبی به این آهنگ دارم.

میدونم بعد از یه مدت نبودن ، اصلا شروع خوبی نبود. الان میخوام یه حرفی بزنم که خیلی مهمه و یه جورایی بوی امید میده  :

 

امسال تابستون اتفاقایی افتاد که اصلا شرایط خوبی نبود و من تا وسط های آبان هنوز با اون قضیه کنار نیومده بودم.از طرفی مشکل های دیگه ام پیش اومد و یه جورایی نزاشت که خوب درس بخونم و زندگی کنم. توی اون چند ماه که حالم بد بود ، یکی از دوستام گفت: تو محکم تر از اونی که  با این چیزا زمین بخوری، ترک خوردی و نشکستی .....اون روز حرفشو نفهمیدم ولی الان میفهمم راست میگفت، یه ذره دیر شده ولی میخوام دوباره شروع کنم و مثل قبلم بشم. با مشکلات کنار میام و اون مشکلی هم که بهتون گفتم رو یه راهی براش پیدا میکنم یا حداقل نمیخوام روی بقیه زندگی مخصوصا درسم اثر بزاره ، درس برای من خیلی مهمه ، میخوام اینقدر محکم باشم که بتونم از همه کسایی که دوستشون دارم مراقبت کنم ، حتی اونایی که نتونستم بهشون بگم که دوستشون دارم.نمره های امتحانام خیلی خوب نشده (البته جایی که من درس میخونم جوری نیست که بشه بیست گرفت و کلا با اینکه بچه ها درسشون خوبه نمره ها خیلی عالی نیست.)ولی منم فکرم پیش درس نبود و هم در حدی نبودم که خودم انتظار داشتم و سوادم خیلی بیشتر بود. ترم بعد تمام تلاشم رو میکنم که این ترم رو هم جبران کنم. از همین امروز.

برای حل شدن همه مشکلام و دوباره بهتر از قبل شدنم و حل شدن مشکل اون دوستم که اول این پست در موردش باهاتون حرف زدم دعا کنید .به کمک همتون و دعاهاتون خیلی احتیاج دارم.

 

آری

آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

ببخشید که بعد از یه مدت نبودن یه پست ناامیدانه نوشتم. جبران میکنم.

مواظب خوبی هاتون باشید و منو از دعاهاتون خط نزنید و یادتون باشه :

                            دلمان که میگیرد ، تاوان لحظه هایی ست که دل میبندیم.

                                                                                                    (ناشناس)

 

به امید دیدار

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 14:58 توسط گمگشته|

 

حس و حال عجیبی دارم ...... یعنی بهتر است بگویم ، حسی ندارم ......... حالی ندارم....... فقط هستم ولی چرا ، برای چه ؟ ........ اینها رو دیگر من ندانم ....... نمیدانم تو میدانی یا نمیدانی ........ ولی اصلا به من چه؟....... اصلا دلیل به چه کار من آید ؟ ....... مثلا بال در می آورم و میپرم ؟ ......... یا حس و حال میگیرم؟ ........ وضع از آن چه باید میشد خراب تر است و من ......... از آنچه باید باشم خسته تر ...... و چه زود دیر میشود فرصت های آدمی ....... خودت دستم را بگیر ........ بی تو پر میشوم از هه خزان های نیامده.....

پس به توکل نام اعظمت :                              بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام دوستای خوبم ؛ حالتون خوبه ؟

منم بد نیستم. چند وقتی بود زیاد سراغ نت نمیومدم و وقتی هم میومدم اصلا توان و حوصله جواب دادن به نظرات و توی وبلاگ بقیه رفتن رو نداشتم . چون کارا زیاد شده بود و دیگه نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. اما امروز اومدم یه پست بزارم و یه چیزایی رو بهتون بگم ، اونم اینه که من به خاطر درس و امتحاناتم که این ترم واقعا به خاطر مشکلاتم کم خوندم و عقب افتادم باید بیست روز واقعا برم سراغ درس ، ترم بعد هم از اول باید درس بخونم ولی خب برای یه بار در هفته عین پارسال برنامه ریزی میکنم.

اومدم بگم بعد از این پست من بیست روز نیستم. توی این بیست روز برام خیلی دعا کنید که بتونم خوب درس بخونم و نتیجه بگیرم.میدونم دیره ولی به قول یکی از دوستام ماهی رو هر وقت از آببگیری برات پشتک میزنه. بعد از بیست روز که برگشتم ، روند عادی وبلاگ رو مثل اولش تا تابستان امسال پیش میگیرم و دوباره وبلاگ رو سر و سامان میدم.

از دوستانی ( مثل : فرناز ، حنا ، سمیرا ، محمد ،هیدن ، وحید ، غریبه ( سعید ) ، انتظار ، همسفر و ...  ) که توی این مدت نظر دادن و من هنوز جواب هاشونو ندارم خیلی شرمنده ام و باید بگم جبران میکنم.

متن آهنگ شیدایی از علی لهراسبی رو بخونید( خیلی حرفاش به دل من نزدیکه ):

 

هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هرجوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بیقراری

چه دنیای غریبی بی تو دارم

 

میترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس میکنم از دست میرم

 

نمیترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم ، میخوام دنیا نباشه

تو دستای تو آرامش بگیرم

 

بگو سهم من از تو ، چی بوده غیر از این تب

کی رو دارم به جز تنهایی امشب

میخوام امشب بیفته ، به پای تو غرورم

نمیتونم ببینم از تو دورم

 

دارم تاوان دلتنگیمو میدم

کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیبا تر ندیدم

 

امیدوارم این قدر که این آهنگ برای من قشنگه برای شما ها هم باشه.

توی اسفند ماه دوستام یه مسافرت میرن که من خیلی جدی اولش گفتم نمیام.چون از حالت اردو خوشم نمیاد.بعد امروز یه سری بودن که خیلی اصرار کردن و انصافا خب حرف چند تاشون هم برام مهمه و نمیخوام ناراحت بشن و از طرفی حرفاشون منو به شک انداخته که برم یا نه. یه نفری هست که من نمیدونم با وجود اون این مسافرتچه طور پیش بره ، اون که هست میتونه خیلی چیزا خوب باشه و میتونه با بعضی برخوردهاش مسافرت رو واقعا جهنم کنه. دلم میخواد نرم ولی نمیدونم چرا الکی شک کردم.یه روزایی خیلیا یهدفعه میان و بهت یه حرفی میزنن ولی نباید حرفای همه رو باور کرد،چون ادما کارا و حرفاشون زود یادشون میره.

از اون بدتر اینکه یکی از دوستای یه کم نزدیک امروز چیزی گفت و ازم خواست که باید بهش جواب بدم آره یا نه. ولی این جواب خیلی مهمه ولی من واقعا نمیدونم باید چی بگم.اون آدم خوبیه ولی مسئله ای هم که در موردش سوال کرده هم مسئله کوچیکی نیست که راحت بشه در موردش تصمیمی گرفت.

 

خرابم نکن،عذابم نده،چرا اینهمه ســـرد ...بگو چی شده؟

یه حرفی بزن،نگاه کن به من...دارم خسته میشم جوابم بده

نزار کم بشم! نخـــواه گُم بشم،یا حرف و حدیثای مردم بشم

با احساس موندن به من جوون بده،نجاتم از این حال ویرون بده

نذار دق کنم ،خسته شم، بشکنم،

                               ببین چشممو...عاشقه...این منم!

نگو دیر و دوره...نگو بی منی...

                                 داری با سکوتت منو میشکنی

چی کار کردم این جوری دل سنگ شدی

                                 تو رویای عشقم چه بی رنگ شدی

چی شد بی من از لحظه ها رَد شدی؟

                                 چی شد خوب من اینقده بَد شدی؟

 نذار آرزوهام هدر شه همین،منم دل دارم میشکنه پس ببین

نذار پای دوست داشتنام خم بشه،نذار حس ما بیش از این کم بشه

از اون صبر ما مونده یک تار مو،به جز حرف رفتن یه چیزی بگووو..

به چشمام نگاه کن پر از خواهشه،همه خواهشم از تو آرامشه...

 

توجه : خیلی برام دعا کنید که امتحانامو خوب بدم و از من بیشتر برای یکی از دوستام دعا کنید که خیلی زحمت کشیده و حقش یه نتیجه فوق العاده است. ( و دعا کنید از دستم ناراحت نشده باشه ، امروز صبح اصلا حواسم نبود داره به من سلام میگنه و دست میده ، بهش دست ندادم و از کنارش رد شدم.)

 

مواظب خوبی هاتون باشید.منو از دعاهاتون خط نزنید و یادتون باشه :

                          دلمان که میگیرد ، تاوان لحظه هایی ست که دل می بندیم...

                                                                                                           (ناشناس)

به امید دیدار

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:58 توسط گمگشته|


آخرين مطالب
» یادش بخیر ...
» ببین چه حالیم نگو که میری ...
» و خدا بود و دگر هیچ نبود...
» چرا تموم نمیشه ....
» من خدایی دارم...
» صدام کن ...
» هنوز عادت به تنهایی ندارم ...
» یادت باشه پشتمو خالی کردی....
» گفتم : خدا از همه دلگیرم...
» فقط یک گام دیگر مانده....
Design By : Pars Skin